نام کتاب: صحبت شیطان
همزمان با انفجار دو ترقه آخری، سامی کن در کنار فت جو ظاهر شد و بی هیچ حرارتی، رک و پوست کنده پرسید: دوباره همان کار را کرد، نه؟
فت جو اعتراف کرد: متأسفانه همین طور است.
سامی کنار چونگ مین زانو زد تا یقه او را باز کند. چونگ مین درحالی که با او کلنجار می رفت گفت: هوا. باید هوا بخورم!
سامی بلند شد، روبه روی فت جو قرار گرفت و گفت: فکر میکنم دچار حمله قلبی شده است. باید بروم و آمبولانسی خبر کنم. بچه را ببر مغازه ات، بعد می آیم تا در این مورد صحبت کنیم.
نزدیکتر رفت و به آهستگی گفت: خیلی ناراحت نباش. خواهرزاده ات هدفی بهتر از این را نمی توانست انتخاب کند. و با عجله به سوی نزدیکترین باجه تلفن رفت.
فت جو، هسیانگ یوان هراسان را بالای تقاطع شیب دار به سوی تابلوی «عطاری» که در معرض باد تکان می خورد و به داخل حریم تاریک و غبارآلود مغازه اشاره داشت، راهنمایی کرد. در را پشت سر بست، اما نوشته «بسته است» را از روی آن بر نداشت. آن دو در اتاق زیر شیروانی عقبی نشستند، فت جو پشت میز تحریر بزرگ کشودارش، و هسیانگ یوان پشت میز چوب ساروج هشت ضلعی، کنار نرده اتاق.
فت جو گفت: باید، برای این موضوع توضیحی داشته باشم. توضیحی کوچک. قبلا چونگ مین را دیده بودی؟
هسیانگ یوان سر را به نشانه تصدیق تکان داد: او به اردوگاهی که همه منتظر بودند می آمد و همیشه دخترها را با خودش می برد. یک روز هم *سین می‌لی* را برد و کاری کرد که موقع رفتن گریه کند، و من به خاطر همین ازش متنفر شدم. خواستم دنبالشان بروم و با مشت بزنمش، اما آنها
Sin Mei-li

صفحه 247 از 291