آنها نزدیک می شد نگاهی انداخت.
حمل مواد آتشبازی را می توانم نادیده بگیرم، اما پرت کردنشان به طرف پنجره های باز اتومبیلها موضوع دیگری است.
فت جو گفت: این ترقه ها همانی است که شما بهش می گویید نقل و نبات، خطری ندارند.
- نه وقتی که راننده ها را بترساند. چیزی که توی این شلوغی کم دارم یک تصادف است.
- جلویش را می گیرم.
- بسیار خب، ممنون.
سامی با شتاب رفت تا چند دختر را از سر راه اژدها جمع کند.
فتجو با بدخلقی به *هسیانگ یوان* گفت: تو همیشه باید کارهای دیگران را تقلید کنی؟
پسر به چوب آتش زنه گداخته ای که در دستش بود دمید و مغرورانه گفت: تنها بودم. فکر خودم بود.
فت جو انتهای چوب را قاپید و سر جرقه دارش را روی پیاده رو انداخت.
- از حالا به بعد با من می مانی و رژه را تماشا می کنی.
نمی توانست از دست هسیانگ یوان، تنها یادگار زنده خواهر بزرگترش که بسیار عزیز و تنها خویشاوندش بود، عصبانی شود.
هنگامی که رژه روندگان عبور کردند، خیابان برای تردد خودروها باز شد، و جمعیت پیادهها کاهش یافت. افرادی که در لباسهای مخصوص جشن را برگزار می کردند هم ناپدید شدند. فتجو که میل نداشت به مغازه عطاری اش بازگردد، آرام آرام در امتداد شیشه های مغازه های
حمل مواد آتشبازی را می توانم نادیده بگیرم، اما پرت کردنشان به طرف پنجره های باز اتومبیلها موضوع دیگری است.
فت جو گفت: این ترقه ها همانی است که شما بهش می گویید نقل و نبات، خطری ندارند.
- نه وقتی که راننده ها را بترساند. چیزی که توی این شلوغی کم دارم یک تصادف است.
- جلویش را می گیرم.
- بسیار خب، ممنون.
سامی با شتاب رفت تا چند دختر را از سر راه اژدها جمع کند.
فتجو با بدخلقی به *هسیانگ یوان* گفت: تو همیشه باید کارهای دیگران را تقلید کنی؟
پسر به چوب آتش زنه گداخته ای که در دستش بود دمید و مغرورانه گفت: تنها بودم. فکر خودم بود.
فت جو انتهای چوب را قاپید و سر جرقه دارش را روی پیاده رو انداخت.
- از حالا به بعد با من می مانی و رژه را تماشا می کنی.
نمی توانست از دست هسیانگ یوان، تنها یادگار زنده خواهر بزرگترش که بسیار عزیز و تنها خویشاوندش بود، عصبانی شود.
هنگامی که رژه روندگان عبور کردند، خیابان برای تردد خودروها باز شد، و جمعیت پیادهها کاهش یافت. افرادی که در لباسهای مخصوص جشن را برگزار می کردند هم ناپدید شدند. فتجو که میل نداشت به مغازه عطاری اش بازگردد، آرام آرام در امتداد شیشه های مغازه های
Hsiang Yuen