نام کتاب: صحبت شیطان
مزرعه *روونی* در جاده وینسلو بگذار.
دکتر فیتزپاتریک کمک کرد تا نمونه را که از فلز بسیار صیقلی ساخته شده بود و شباهت اندکی به یک بازوکای دولول داشت در کامیون جای دهد. طولش شش پا بود و در پهلوها و استوانه پولادینی که پایه اش را تشکیل می داد، اجزای کوچک درخشانی وجود داشت، و وزنش تقریبا به دویست پوند می رسد.
آن را با پارچه ای که فیتزپاتریک تهیه کرده بود پوشاندند و کمفرت کامیون را راند و رفت.
اواخر همان روز به فیتزپاتریک خبر دادند که کمفرت واگون استیشن کار نکرده ای در فیت ویل کرایه کرده است و دو نفر به او کمک کرده اند تا دستگاه را درون اتومبیل بگذارد. آن وقت او دستور داده است کامیون را به مزرعه روونی برگردانند، و خود با نمونه دستگاه در اتومبیل استیشن نشسته و با سرعت بیش از ۷۱ مایل به طرف شمال رانده است.
***
آن شب، دیگر دکتر فیتزپاتریک وجود خارجی نداشت، و مأمور لاری کانگور مشغول گزارش دادن به رئیس اندیکات بود.
اندیکات گفت: اول، سی هزار دلار را رد کن.
کانگور شوخی کرد: زکی! پلیسها باید تمام مدت زندگیشان صادق باشند؟ فکر میکردم من و تو نصفش میکنیم. فکر نمی کردم بخواهی همه اش را خودت برداری.
صدای دیگری در اتاق طنین انداخت: من هم شریکم!
Rooney

صفحه 240 از 291