نام کتاب: صحبت شیطان
شده بدون چون و چرا برای محقق دیگر دارد، قائل نیست.
دکتر زینکاف به شکایتهای او اهمیتی نمی داد. زینکاف دوازده ساعت در روز را پشت میزش در آزمایشگاه می گذراند و با انگشت با ریش بزی کم پشتش ور می رفت. چشمان خاکستری اش برق میزد و ذهن استثنایی اش یک تریلیون سال نوری در فضا یا شاید پایین در قعر دویلزدن سیر می کرد. شاید اصلا نمی دانست دکتر کمفرتی هم وجود دارد، و ظاهرا به احترامی که یکی از همکاران باید برای دیگری قائل باشد، اهمیتی نمی داد.
هفته دوم، دکتر کمفرت خشمگین به دکتر فیتزپاتریک که هر لحظه به آزمایشگاه دسترسی داشت. و مربیان سگهای شکاری نیز به او اجازه این کار را می دادند. اعتماد کرد. یک بار هنگامی که فیتزپاتریک کوشید کمفرت را به درون محوطه محصور ببرد، نگهبانان، همان طور که فیتزپاتریک حدس می زد، ظاهر شدند و کمفرت متغیر و خشمگین بر جای ماند. تلاش فیتزپاتریک سودی نداشت. آنها گفتند فقط دکتر فیتزپاتریک اجازه دارد وارد آزمایشگاه شود.
و بعد، هفته ای فرا رسید که در طول آن کمفرت به سازمان اداری دولت بد و بیراه می گفت و فیتزپاتریک دلسوزانه به او گوش میداد. آن وقت بود که این دانشمند تازه وارد پیشنهاداتش را رو کرد و قرار شد اگر دکتر فیتزپاتریک بتواند عکسی از دستگاه دکتر زینکاف تهیه کند، مبلغ پیشنهادی بیشتر شود. او می خواست نگاهی به آن دستگاه بیندازد. برای این کار دلیلی جز به خشم آوردن دکتر زینکاف کودک صفت نداشت. این طوری به آن بز پیر دیوانه نشان می داد که نباید چنین مرد مهمی در دنیای علم را از خود براند. او پیشنهاد را به شکل شوخی عنوان کرد هنگامی که هر دو دو بطری مشروب را در مهمانخانه ای آن سوی مرز

صفحه 237 از 291