نام کتاب: صحبت شیطان
کانگور، با نام دکتر فیتز پاتریک، دکتر زینکاف را همان طور که در موردش تبلیغ شده بود، آدمی بسیار عجیب یافت. دکتر، حضور او را تحمل می کرد، همین. او مدام روی بسط دادن فعالیتهای دستگاه شیشه خردکن لعنتی کار می کرد. آن دستگاهی بود با دو لوله و بدنه ای فولادین که در انتها به اجاق شکم گنده ای شباهت می یافت. ارتفاع کل دستگاه حدود پانزده پا بود. شش دستیار آزمایشگاه سرگرم کار روی بخشهای مختلف، جمع آوری و صیقل دادن و تجربه های آزمایشگاهی روی فلز دستگاه بودند. گاهی، صداهای وحشتناکی از آزمایشگاه خارج می شد که شش سگ نگهبان شکاری *دابرمن* را که بیرون مشغول انجام وظیفه بودند، دیوانه می کرد. در اطراف آزمایشگاه، نرده هایی چرخان وجود داشت و سگها در داخل آزادانه قدم می زدند و مربیان ویژه آنها را کنترل می کردند.
یک چهارم مایل آن سوتر، هیأت ساختمانی، پی سازی رآکتور اتمی را شروع کرده بودند. سگی در اطراف این منطقه به چشم نمی خورد، چون آنجا اهمیت نظامی نداشت. کانگور معتقد بود وجود سگ اطراف آزمایشگاه دکتر زینکاف خطاست. آدم طعمه را در تله نمی گذارد تا بعد با اسلحه پر بالای سرش بایستد، این طور نیست؟
دکتر کمفرت با موهای مجعد، ابروان بور و چشمان آبی گرد، درست مطابق برنامه ظاهر شد. میگفت مأموریتش در محل، ساخت رآکتور است و زودتر از موعد آمده تا به محض آغاز کار در طبقه همکف حاضر باشد. او تقاضای بازدید از آزمایشگاه را داشت که دکتر زینکاف نپذیرفت. پس از آنکه دکتر زینکاف سه بار خواسته وی را رد کرد، دکتر کمفرت شکایت کرد که دکتر برای او احترامی را که دانشمندی شناخته
Doberman

صفحه 236 از 291