نام کتاب: صحبت شیطان
فیتزپاتریک* هستی. با مدارکی از دانشگاه شیکاگو. از آنجا مأمور شده ای تا به عنوان محقق در آزمایشگاه دکتر زینکاف کار کنی. در واقع، تنها کاری که باید بکنی این است که خود را از سر راه دکتر زینکاف کنار بکشی. تو در ذهن دکتر خوب ما چیزی نیستی جز آدمی بی اهمیت. اما نگذار این موضوع احساساتت را جریحه دار کند؛ پروفسورهای واقعی هم که در کنار دکتر زینکاف کار میکنند به او نزدیکتر از این نیستند. وقتی دکتر کمفرت وارد شد بسرعت وانمود میکنی که از دست دکتر زینکاف عصبانی هستی، ناراحتی ات به این دلیل است که دکتر زینکاف - به عنوان یک پروفسور هم رتبه ات - به تو اجازه نمی دهد در مورد دستگاه تحقیق کنی. در واقع، فکر می کنی بیشتر اعتبار اختراع این دستگاه باید نصیب تو شود، اما او بر تمام این اعتبار چنگ انداخته و حالا بی آنکه به کسی اهمیت بدهد، مشغول است. در هر صورت، فکر می کند چه کسی است، اسحاق نیوتن؟ آن وقت وقتی با کمفرت رابطه برقرار کردی...
- بله؟
- باید به او نزدیکتر شوی. بگذار بفهمد هروقت که بخواهی به آزمایشگاه، پرونده های زینکاف، کاغذهایش، و هرچیز دیگر دسترسی داری. بگذار فکر کند آنچه که می خواهند - یعنی دادن نقشه به دستگاه - را تو بر عهده داری و آن وقت، خیالت راحت باشد. سخت کار کن تا به هدف برسی. بزودی پیشنهاد پول می کند. سه بار از او بپرس پیشنهادش چه قدر است، و بعد به آن بچسب. وقتی معامله تمام شد، پیش از آنکه چیزی را تسلیم کنی با من تماس بگیر. تا از من دستور نگرفتی، نگذار چیزی به دستش بیفتد.
* * *
Dr. Robert Fitzpatrick

صفحه 235 از 291