نام کتاب: صحبت شیطان
داشت.
بنینگ با لبخندی گرم گفت: امشب بهتر از توان من بازی کردی. اما فکر می کنم، امشب فقط شانس به کمکت آمده است.
دستش را در جیب کتش فرو برد و تکه ای کاغذ بیرون آورد.
- امروز صبح مری را در شهر دیدم. این را به من داد تا بدهم به تو. نمی گویم نخواندمش، پس می دانم او تو را به من ترجیح می دهد.
کرانیستر با حیرت یادداشت را گرفت و گذاشت نخ روی زمین بیفتد.
آقای کرانیستر عزیز، دیشب، پدر حمله بدی داشت، و از آنجا که ما تلفن نداریم و شما نزدیکترین شخص به من هستید، می خواستم بدانم می توانم هر زمان که به کمکتان نیاز داشتم به دیدنتان بیایم یا خیر؟ بیش از هر کس ترجیح می دهم شما را ببینم.
مری
وقتی کرانیستر سر از روی نامه برداشت، بنینگ هنوز به تصویر خیره نگاه می کرد.
- حالا می دانم پدرت شبیه چه کسی است. او شبیه من است، حتی اگر بازویش را از دست نداده بود!
وقتی کرانیستر از جا برخاست دهانش خشک شده بود. از میان لبهای خشک گفت: بگذار برویم آشپزخانه و آبجویی بخوریم.
آن وقت قدمی به جلو برداشت، اما در جایی که نخ به قلاب بند چکمه اش متصل شده بود، کششی حس کرد. پیش از آنکه بفهمد چه اتفاقی افتاده است، صدای انفجاری اتاق را پر کرده و موجب شد لامپها در سرپیچ خود خاموش و روشن شوند.
به نظر می رسید زمانی طولانی سپری شده تا پژواک آن خاموش شود.

صفحه 226 از 291