- در *آرگون* رهبر گردان بود.
- باید یک مرد درست و حسابی بوده باشد.
چشمان بنینگ طعنه ای را که در این سخن بود، منعکس می کرد.
- خب، نوبت توست، مارتین، فکر می کنم با سفید.
کرانیستر پیاده جلو شاه را در خانه ردیف چهارم گذاشت و همان طور که شروع بازی مطابق الگوهای معمول پیش می رفت، دستانش که روی نخ بود بیشتر عرق می کرد.
اما در پانزده دقیقه بعد، بازی به شکل غیر منتظره ای تغییر یافت، و کرانیستر آن قدر مشتاقانه درگیر مبارزه شد که نخ، اسلحه، و حتی قصد ارتکاب به قتل را فراموش کرد. در پس ذهنش می دانست که دارد خارق العاده، با نوعی آزادی و انرژی که پیش از این هرگز به آن دست نیافته بود، بازی می کند. حرکاتش روان و هماهنگ می نمودند و خود را به شکل نقشی که همچون اثری هنری است، در می آورند. گه گاه صدای آه کشیدن های دوست شطرنج بازش را می شنید که ابتکارش را به آتش می کشید. تا آنکه، سرانجام در آخر بازی وی مطمئن از پیروزی، بازی ساده موش و گربه را انجام داد.
بنینگ که روی صندلی اش عقب می نشست، گفت: بازی را واگذار می کنم.
کرانیستر مانند کسی که از رویا بیرون آمده باشد، به او نگریست و از اینکه بنینگ تازه ای، بنینگ فروتن، انسان و تهی از غرور را می دید، تعجب کرد.
همچنین، در واقعیت آن لحظه دید که بنینگ هرگز عمدا نمی خواهد که او احساس حقارت کند. این آدم صرفا سرمستی برد یک بازی را
- باید یک مرد درست و حسابی بوده باشد.
چشمان بنینگ طعنه ای را که در این سخن بود، منعکس می کرد.
- خب، نوبت توست، مارتین، فکر می کنم با سفید.
کرانیستر پیاده جلو شاه را در خانه ردیف چهارم گذاشت و همان طور که شروع بازی مطابق الگوهای معمول پیش می رفت، دستانش که روی نخ بود بیشتر عرق می کرد.
اما در پانزده دقیقه بعد، بازی به شکل غیر منتظره ای تغییر یافت، و کرانیستر آن قدر مشتاقانه درگیر مبارزه شد که نخ، اسلحه، و حتی قصد ارتکاب به قتل را فراموش کرد. در پس ذهنش می دانست که دارد خارق العاده، با نوعی آزادی و انرژی که پیش از این هرگز به آن دست نیافته بود، بازی می کند. حرکاتش روان و هماهنگ می نمودند و خود را به شکل نقشی که همچون اثری هنری است، در می آورند. گه گاه صدای آه کشیدن های دوست شطرنج بازش را می شنید که ابتکارش را به آتش می کشید. تا آنکه، سرانجام در آخر بازی وی مطمئن از پیروزی، بازی ساده موش و گربه را انجام داد.
بنینگ که روی صندلی اش عقب می نشست، گفت: بازی را واگذار می کنم.
کرانیستر مانند کسی که از رویا بیرون آمده باشد، به او نگریست و از اینکه بنینگ تازه ای، بنینگ فروتن، انسان و تهی از غرور را می دید، تعجب کرد.
همچنین، در واقعیت آن لحظه دید که بنینگ هرگز عمدا نمی خواهد که او احساس حقارت کند. این آدم صرفا سرمستی برد یک بازی را
Argonne