نام کتاب: صحبت شیطان
- اگر نیاز به کمک داشتی، مری، منظورم در مورد پدرت است...
- متشکرم.
به دنبال این واژه، سکوتی برقرار شد. کرانیستر گوشهایش را تیز کرد و شنید که آنها همدیگر را بوسیدند، آن وقت صدای حرکتی ناگهانی و قدمهای سریع روی جاده پر برگ شنیده شد.
بنینگ صدا کرد: مری! و او هم به دنبالش رفت.
کرانیستر همان جا نشست، ترس جای خود را به خشم و بعد، جنون داد. سرانجام برخاست و به علفها لگد زد، بی آنکه برایش مهم باشد کسی می بیند یا می شنود، وقتی به خانه رسید تصمیمش را گرفت. مری از آن او بود. او بنینگ را می کشت، فردا شب...
ساعت صفر فرا رسیده بود.
بنینگ، امشب نیز مانند همیشه مطمئن از خود، روی صندلی همیشگی اش نشست، کیسه توتونش را بیرون آورد و پییش را پر کرد.
درحالی که به تصویر پدر کرانیستر که حریفش برای پوشاندن سوارخ دیوار آنجا گذاشته بود نگاه می کرد، پرسید: در اینجا تغییراتی داده ای، ها؟
کرانیستر پاسخ داد: گهگاه تغییر لازم است. و روبه روی بنینگ نشست و با بی اعتنایی خم شد و نخ چند لا را برداشت و سر آزادش را روی زانو گذاشت. بنینگ خیره به عکس نگاه می کرد.
- پدرت است؟ ارتشی بود، نه؟
- بله.
- می دانی، به نظر آشنا می آید. می بینم او هم بازوی چپش را از دست داده است.

صفحه 224 از 291