نام کتاب: صحبت شیطان
به او نیاز داشت، چون وقتی به خانه برگشت برای نخستین بار از خالی بودن آن آگاه شد.
بقیه روزهای هفته، او بازیهای استادان شطرنج را ادامه می داد، اما هرچه می کوشید حواسش را متوجه بازی کند، نمی توانست. فکر مری نمی گذاشت. سرانجام، یک روز پنجشنبه، وسط بازی، با نفرت کتاب شطرنج را به کناری انداخت، چکمه های پیاده روی اش را پوشید و رفت تا در جنگل آفتابی قدم بزند.
هنگامی که زیر سایه کاج زردی نشست تا استراحت کند، صداهای زن و مردی را شنید و فورا تشخیص داد از آن بنینگ و مری است.
خواست فرار کند، اما توانش را نداشت، همان جا نشست، و آنها آنقدر جلو آمدند تا توانست صحبتهایشان را بشنود.
بنینگ می گفت: بهار فصل گردش است. من به اندازه کافی قدم نمی زنم.
مری پاسخ داد: من هم همین طور. خیلی قشنگ است.
آن دو حدود چند یاردی او ایستادند و کرانیستر دعا می کرد که درخت کاج جنگل به اندازه کافی او را مخفی کرده باشد.
مری گفت: نگاه کن. از اینجا سقفی دیده می شود. احتمالا مال آقای کرانیستر است.
- او تا به حال تو را برای گردش بیرون برده است؟
- آقای کرانیستر؟ اوه، هیچ وقت. او در این دو سال فقط یک بار به دیدنم آمده است. به علاوه، من زیاد بیرون نمی روم.
- باید بروی. پدرت می تواند کمی در کارهای خانه به تو کمک کند، نه؟
- زیاد نه. حالش هر روز بدتر می شود. برای همین وقتی صدایم می کند، دوست دارم بیشتر در خانه باشم.

صفحه 223 از 291