نام کتاب: صحبت شیطان
پدرش شروع به حرف زدن درباره جنگ جهانی کرد.
وی با ناله گفت: اگر گلوله به نخاعم نخورده بود، حتما به خدمت ارتش در می آمدم. هیچ وقت در ارتش بوده ای، پسرم؟
کرانیستر خود را عقب کشید:
- خیر، آقا. پدرم در جنگ جهانی اول سرهنگ بود، دلش می خواست من هم وارد ارتش شوم. اما حدس می زنم برای این کار ساخته نشده ام.
- برای کسی که خون سرخ در رگهایش دارد، زندگی خوبی است!
- پدرم هم همین را میگفت.
مری زود برگشت، این بار شلوار جین و ژاکت تنگی به تن داشت و کرانیستر متوجه منظور بنینگ شد.
کرانیستر که ساده ترین شیوه بیان را در پیش گرفته بود، گفت: حریف شطرنجم می گفت از دیدن شما لذت برده است.
- اوه، آقای بنینگ، بله. او آدم دلنشینی است.
کرانیستر زخم ضربه حسادت را حس، و اعتراف کرد:
- فکر می کنم او می تواند خیلی بهتر از من ارتباط برقرار کند. همیشه در روابط اجتماعی دچار مشکل می شوم.
- این دلیل نمی شود شما مخالف اجتماع باشید، شما فقط دوست دارید تنها زندگی کنید. خب، ما هم همین طور. به همین دلیل است که بابا و من آمده ایم در جنگل زندگی کنیم. گاهی اوقات نور چراغتان را آن بالا می بینیم.
- من هم نور چراغهای شما را می بینم.
حدود یک ساعت در آنجا ماند. مری چای و کمی شیرینی خانگی که خود پخته بود تعارف کرد و بعد کرانیستر رفت، بی آنکه بداند چه تأثیری برجای گذاشته است. اما می دانست مری او را جذب کرده است، و اینکه

صفحه 222 از 291