نام کتاب: صحبت شیطان
حالا بتوانم به تو برسم...
- بگذار ببینیم.
این بار برابری آن دو در کشمکش بیش از همیشه بود و تا آخر بازی کرانیستر احساس می کرد شانس پیروزی دارد. اما در حرکات آخر، بنینگ امیدهایش را بر باد داد و او را مات کرد.
بار دیگر لبخند برتری بنینگ ظاهر شد، انگار در آسمانها پرواز می کند و این اشتباه دومش بود.
از ارتفاعی که در آن سیر می کرد، گفت: راستی دوبار به دیدن مری و پدرش رفتم. تو کاملا حق داری به او نظر داشته باشی. در لباس خانه اصلا بد نیست. گرچه پدرش آدم کسل کننده ای است. هر دفعه که به بازویم نگاه می کند، نبرد *مارن* را از اول تعریف می کند؟
اگر کرانیستر تفنگی دم دست داشت، احتمالا آن لحظه از آن استفاده می کرد. به جایش دوباره بازی کردند و کرانیستر باخت و برای هفته بعد از بنینگ دعوت کرد به آنجا برود.
فردای آن روز لباس پوشید و به دیدن مری و پدرش رفت.
مری در کنار صندلی چرخداری ایستاده بود که در آن پیرمرد چروکیده ای با چشمان موزی نشسته بود.
- نمی دانم چرا قبلا اینجا نیامدی.
او به دلایلی اینجا مهربانتر از هنگامی که در فروشگاه می دیدش به نظر می رسید، و کرانیستر آنچه را بنینگ درباره لباس خانه می گفت به یاد آورد. او لباسی به تن داشت که همه جا جز دستها و سرش را می پوشاند.
مری که از نگاه وی آگاه بود، رنگ به رنگ شد، عذر خواست و رفت و
Marne

صفحه 221 از 291