نام کتاب: صحبت شیطان
بازی اش می کوشید، همچنان می باخت و بنینگ به برتری خود مطمئن تر می شد.
پس از واقعه ای که در فروشگاه پیش آمد، کرانیستر اعتماد به نفسش را از دست داد. او گفت: خب، خانم رابینز و من شطرنج باز نیستیم. پس دست از سرمان بردار.
بنینگ پاسخ داد: حتما.
و ناگهان دور شد، از عرض بزرگراه گذشت و وارد هتلی شد که در آنجا با مقرری نسبتا اندک از کار افتادگی تنها زندگی می کرد.
وی روزی به کرانیستر گفته بود: همیشه دلم می خواست یک مفت خور روشنفکر باشم و ارتش هم کمک کرد تا به خواسته ام برسم.
بنینگ بازوی چپش را در جنگ کره از دست داده بود...
دو هفته بعد را کرانیستر، بی آنکه کسی به دیدنش بیاید، در کلبه سپری کرد. دوبار مری را دید که از او خواست به خانه آنها به دیدن او و پدرش برود.
کرانیستر مدام این دیدار را به تعویق می انداخت که بیشتر هم به این دلیل بود که از گرفتار شدن دوری می کرد، اما اغلب به فکر مری بود.
در عین حال، بسختی کتابهای شطرنج را مطالعه می کرد و با استادان شطرنج مسابقه می داد. احساس می کرد بنینگ بر می گردد و آنقدر از این موضوع مطمئن بود که روز جمعه ای در اواخر آوریل حریف شطرنجش را با لخندی که نشان از آشتی داشت، روبه روی خود دید.
بنینگ گفت: فکر می کنم دلخوری فایده ای ندارد. به علاوه دلم برای بازی با تو تنگ شده است.
کرانیستر تصدیق کرد:
- من هم همین طور. چند تا کتاب را خیلی خوب خوانده ام، فکر می کنم

صفحه 220 از 291