کیفیت نشانهای مختلف کنسرو ماهی تن را آغاز کردند. ناگهان بنینگ که در آن بارانی قهوه ای روشن و موهایی که زودتر از موقع سفید شده بود. بسیار متشخص می نمود، از راه رسید.
او با لحنی دانشمند مآبانه گفت: حرفهایتان را شنیدم. هر چیزی تازه اش بهتر از کنسروش است مگر آنکه بترسید ساخت گلبولهای قرمز در بدنتان شما را سرکش کند.
مری ناراحت می نمود و درحالی که چیزی در مورد دشوار بودن خرید گوشت تازه ماهی در شهری کوهستانی زمزمه می کرد، رفت. کرانیستر بسیار خشمگین شد، اما پیش از آنکه حرفی بزند از مغازه بیرون رفت و خواربارش را در ساک گذاشت. سپس رو به بنینگ کرد و گفت: وقتی با دوستانم صحبت می کنم، ممنون می شوم اگر پیش از آنکه داوطلبانه نظرت را بگویی، صبر کنی تا معرفی ات کنم.
بنینگ گفت: موضوع این است که از شنیدن حرفهای بیخود متنفرم. این زن واقعاً به ماهی تن علاقه ندارد، مارتین. آنچه او واقعاً می خواهد مردی در رختخوابش است. تو با این حرفها به جایی نمی رسی!
کرانیستر جریان ناگهانی خون را در مغزش حس کرد و فریاد زد: به چه حقی در کار من دخالت می کنی؟ چون یک بار در هفته می آیی و با من شطرنج بازی میکنی دلیل نمی شود بتوانی برایم تعیین تکلیف کنی و بردهای اخیر هم وضعت را بهتر نمی کند؟
- این طور نیست. وگرنه حرفش را نمی زدی!
پس از آن بود که کرانیستر علیه او وارد عمل شد. تا چند ماه پیش او و بنینگ روی صفحه شطرنج تقریبا با یکدیگر برابری می کردند. آنگاه، حریف بیرحمانه و پی در پی بازیها را برد که در نظر کرانیستر نوعی برتری روان شناختی نصیب بنینگ میکرد. هرچه کرانیستر برای پیشرفت
او با لحنی دانشمند مآبانه گفت: حرفهایتان را شنیدم. هر چیزی تازه اش بهتر از کنسروش است مگر آنکه بترسید ساخت گلبولهای قرمز در بدنتان شما را سرکش کند.
مری ناراحت می نمود و درحالی که چیزی در مورد دشوار بودن خرید گوشت تازه ماهی در شهری کوهستانی زمزمه می کرد، رفت. کرانیستر بسیار خشمگین شد، اما پیش از آنکه حرفی بزند از مغازه بیرون رفت و خواربارش را در ساک گذاشت. سپس رو به بنینگ کرد و گفت: وقتی با دوستانم صحبت می کنم، ممنون می شوم اگر پیش از آنکه داوطلبانه نظرت را بگویی، صبر کنی تا معرفی ات کنم.
بنینگ گفت: موضوع این است که از شنیدن حرفهای بیخود متنفرم. این زن واقعاً به ماهی تن علاقه ندارد، مارتین. آنچه او واقعاً می خواهد مردی در رختخوابش است. تو با این حرفها به جایی نمی رسی!
کرانیستر جریان ناگهانی خون را در مغزش حس کرد و فریاد زد: به چه حقی در کار من دخالت می کنی؟ چون یک بار در هفته می آیی و با من شطرنج بازی میکنی دلیل نمی شود بتوانی برایم تعیین تکلیف کنی و بردهای اخیر هم وضعت را بهتر نمی کند؟
- این طور نیست. وگرنه حرفش را نمی زدی!
پس از آن بود که کرانیستر علیه او وارد عمل شد. تا چند ماه پیش او و بنینگ روی صفحه شطرنج تقریبا با یکدیگر برابری می کردند. آنگاه، حریف بیرحمانه و پی در پی بازیها را برد که در نظر کرانیستر نوعی برتری روان شناختی نصیب بنینگ میکرد. هرچه کرانیستر برای پیشرفت