نام کتاب: صحبت شیطان
آگاه کرد که اینک، با نشنیدن صدای اتومبیل بنینگ همه چیز آغاز شده است. در را باز کرد و دشمنش را با لبخند دروغین دوستی خوشامد گفت...
***
بنینگ باید در آن شب می مرد زیرا مرتکب سه اشتباه شده بود که در مورد یکی از آنها کاری از دستش بر نمی آمد.
نخست آنکه وی به رابطه میان کرانیستر و *مری رابینز* ضربه زده بود. نه اینکه این رابطه چیزی باشد که در آغاز در موردش زیاد صحبت شود. کرانیستر، دو سال تمام، مری را هر هفته هنگامی که برای خرید خواربار می رفت در فروشگاه شهر ملاقات می کرد، اما این دیدارها به واقعه ای دوست داشتنی تبدیل شد. کرانیستر همیشه مردم گریز بود و از زنها می ترسید. پیش از اینکه بازنشسته شود، دفتردار امور شهری بود و در چهل و نه سالگی هنوز تنها زندگی می کرد. اما مری فرق داشت.
مری در جنگل زندگی می کرد و در خانه ای که پای تپه کرانیستر قرار داشت از پدر فلجش نگهداری می کرد، اما کرانیستر همیشه خجالت می کشید به آنها سر بزند. گرچه، به قول مغازه دار دندانهای مری همچون دندانهای گراز، دراز بود. اما صدایی آرام، و چشمان و دستهایی زیبا داشت و از همه مهمتر همچون یک مادر بود. کرانیستر نیز شیفته همین خصوصیتش بود.
آنگاه، آن شنبه ای از راه رسید که وی مری را در بخش کالاهای کنسرو شده دید و آن دو مکالمه ای زنده تر از مکالمه های معمولشان درباره
Mary Robins

صفحه 218 از 291