نام کتاب: صحبت شیطان
سپس، بی آنکه آن را لمس کند، خط را از میان در و سپس اتاق نشیمن، جایی که نخ به پشت صندلی روبه روی میز شطرنج ختم می شد، دنبال کرد.
برای لحظه ای تصور کرد صدای اتومبیل *بنینگ* را شنیده، اما بعد فکر کرد باد شب هنگام است که در میان درختان کاج زوزه میکشد. کنده ای به کنده های درون آتش افزود و برگشت تا نگاهی به نقاشی پدر مرحومش در قاب سنگین آب طلا کاری شده بیندازد که زیر آن سوراخ مرگبار درون دیوار در سایه پنهان شده بود.
- دارم از اسلحه ارتشی قدیمی خودت استفاده می کنم.
کرانیستر به عکسی که آن روز بعد از ظهر از اتاق زیر شیروانی بیرون آورده بود، لبخندی زد.
مدالهای روی یونیفورم سرباز پیر از کار افتاده در رنگهای تیره و تار مانند خشخاشهای طلایی میان دود نبرد، درخشش کم رنگی داشتند و چنین می نمود که لبهای ترسناکش می خواهند سؤالی بپرسند.
چرا باید برای انجام آن نخ را بکشی؟
مطمئنا پیرمرد می دانست کشتن دشمن چگونه است و حتی ممکن بود قتل از آن سوی صفحه شطرنج به جای میدان نبرد را نیز درک کند، اما همیشه ترس پسرش را از سلاح تحقیر می کرد.
یک بار گفت: فقط ترس از اسلحه نیست، مارتین. تو از کوچکترین واقعیتها و درگیری در زندگی فرار می کنی.
مهم نبود، کرانیستر می دانست اگر با اسلحه پر با بنینگ روبه رو شود، کار را خراب خواهد کرد. انجام این کار به شیوه خودش آن را کمتر شخصی و بیشتر مکانیکی می کرد.
صدای قرچ قرچ پا روی جاده بیرون کلبه، کرانیستر را از این واقعیت
Banning

صفحه 217 از 291