نام کتاب: صحبت شیطان
بودند. بچه ها هر کاری می کنند. اما در مورد صندلی ماشین چه؟
کربز به سیگارش پک زد و بر آن سوی سطح موجدار استخر خیره شد. حالا که با دقت بیشتری نگاه میکرد چیزی آنجا دید. به نظر دستمال کاغذی یا حوله صورت می آمد. چیزی غیرعادی یا شک برانگیز در مورد آن وجود نداشت. مردم همیشه آشغال این طرف و آن طرف می ریزند.
آن وقت، در حالی که در آن هوای تاریک و روشن، زیرچشمی نگاه می کرد. متوجه چیز دیگری شد. یک چیز باریک و تیره روی آب شناور بود. شاید شاخه ای کوچک.
راهی را که پیت کربز دوید، برای مردی به سن او زیاد بود. خسته بود، اما رضایت نمی داد. دیوانه شده بود. سیگارش را در آب انداخت و در بوته زارهای آن حوالی به جست و جو پرداخت. پس از چند لحظه آنچه را که نیاز داشت به دست آورد، شاخه سخت درختی به طول تقریبی پانزده پا. به کمک آن کوشید شاخه کوچکتر روی آب را جا به جا کند، اما موفق نشد. شاخه به اندازه کافی بلند نبود.
واقعاً دیوانگی می کرد. او فقط پلیس گشت پارک بود، اما به هر حال پلیس محسوب می شد، با همان شک محتاطانه همیشگی پلیسها به نژاد انسانی، بویژه ولگردان، یعنی کسانی که دردسر درست می کنند. از این بی سرویاها متنفر بود. به همین دلیل، کفشها و جورابهایش را در آورد و شلوارش را بالا زد و داخل آب شد.
مجبور بود تا سینه وارد آب شود تا با شاخه دستش به شاخه کوچکتر برسد، اما در نهایت پاداش تلاشش را گرفت و آن را به سوی ساحل کشاند. وقتی به دستش افتاد، دریافت واقعاً چه بود: یک مداد ابرو.
برای مدت مدیدی، پاها در آب، همان جا ایستاد. یک مداد ابرو وسط

صفحه 214 از 291