نام کتاب: صحبت شیطان
بسته، شاید هم بیهوش، یا خونریزی کرده تا دم مرگ. نمی توانست با وجود این احتمال که ممکن است کسی آنجا باشد، در پارک را ببندد و برود!
کربز جاده را گرفت و شروع به دویدن کرد. پنجاه یارد آنسوتر، ایستاد و فریاد کشید: کسی اینجاست؟
پاسخی نشنید. جنگل با سکوت خود او را دست می انداخت.
به دویدن ادامه داد. چند بار دیگر ایستاد و سؤالش را تکرار کرد. هنوز پاسخی نشنیده بود. ادامه داد. کربز جوان نبود، و برای این کار هم بسیار چاق، اما نمی توانست توقف کند.
استخر! ناگهان به یاد جورابهای خیس افتاد. جاده را ترک کرد و از میان درختان و بوته ها شیب تند را پایین رفت. استخر جایی در سمت راست این محل بود. مسیرش را تغییر می داد و دوباره برعکس عمل میکرد، سرانجام به آن رسید.
پیت کربز نمی توانست جاپاهای تازه را روی ساحل گل آلود نبیند. قبول کرد که آن دو آشغال آنجا بوده اند. اما چه کس دیگری با آنها بوده است.
جاپاها همه جا بودند، جای کفشهایی به اندازه پای مردانه، اما جاپای زنانه ای نبود. و بعد در میان جای کفشها، جای پاهای عریانی نیز بود. آن دو شنا کرده یا به آب زده بودند. در چنین روزی دیوانگی است. شنا کردن یا با به آب زدن در این آب یخ، عاقلانه نبود.
در حالی که از تقلای سختی که کرد، و هیجان غریبی که در درونش به جوش می آمد، به لرزه افتاده بود. به دشواری سیگاری آتش زد و کوشید در آرامش فکر کند. هیچ مدرکی که از وجود دختری در آنجا حکایت کند، نمی یافت. فقط دو تا آشغال دیوانه. شاید یکدیگر را وادار به شنا کرده

صفحه 213 از 291