رفت. از آنجا که سؤال مستقیم دیگری به ذهنش نرسید، پرسید:
- از گردش لذت بردید؟
پسر رو به او کرد. چشمانش بی حالت بود، اما خنده ای بر صورتش نقش داشت.
- ها؟
- پرسیدم از گردشتان لذت بردید یا نه؟
- اوه... حتما... آه.
چند واژۀ کوتاه یک سیلابی که با لکنت زبان غریبی ادا می شدند.
پسر می لرزید. ترسیده بود؟ از اینکه پلیسی از او سؤال می پرسید؟ یا آنکه وجدان ناراحتی داشت؟ شاید این طور بود. اما در کنارش چیز دیگری نیز به چشم می خورد. کربز به دست او که با کلید بازی می کرد، نگاهی انداخت. از سرما سرخ شده بود. اما هوا آنقدرها هم سرد نبود. دستها خیس بود. عرق کرده بود؟ آن طور که این پسر می لرزید، نه. آب خیسش کرده بود؟ شاید آب استخر؟ در چنین هوایی؟
در واقع سر تا پای پسر خیس بود. لکه های محو نم بر شلوارش نمایان بودند. چند اینچی از جورابهایش که بین دم پای شلوار و بالای کفش بود و دیده می شد، تقریبا خیس بود.
کربز مکثی کرد. فکری دیوانه وار از ذهنش گذشت: دستگیرش کن! شنا در آبهای این پارک چه دریاچه، چه استخر، ممنوع بود. این پسر حتما شنا می کرده است.
با این حال، کربز حرکتی نکرد. مدرکی نداشت و ممکن بود این کار دردسر ساز شود. اما این فکر سرکش، مدام در ذهنش کمانه می کرد.
پسر در اتومبیل موستانگ را باز کرده بود و داشت پشت فرمان می نشست. دست چپش به دنبال اهرم تنظیم صندلی در زیر آن بود،
- از گردش لذت بردید؟
پسر رو به او کرد. چشمانش بی حالت بود، اما خنده ای بر صورتش نقش داشت.
- ها؟
- پرسیدم از گردشتان لذت بردید یا نه؟
- اوه... حتما... آه.
چند واژۀ کوتاه یک سیلابی که با لکنت زبان غریبی ادا می شدند.
پسر می لرزید. ترسیده بود؟ از اینکه پلیسی از او سؤال می پرسید؟ یا آنکه وجدان ناراحتی داشت؟ شاید این طور بود. اما در کنارش چیز دیگری نیز به چشم می خورد. کربز به دست او که با کلید بازی می کرد، نگاهی انداخت. از سرما سرخ شده بود. اما هوا آنقدرها هم سرد نبود. دستها خیس بود. عرق کرده بود؟ آن طور که این پسر می لرزید، نه. آب خیسش کرده بود؟ شاید آب استخر؟ در چنین هوایی؟
در واقع سر تا پای پسر خیس بود. لکه های محو نم بر شلوارش نمایان بودند. چند اینچی از جورابهایش که بین دم پای شلوار و بالای کفش بود و دیده می شد، تقریبا خیس بود.
کربز مکثی کرد. فکری دیوانه وار از ذهنش گذشت: دستگیرش کن! شنا در آبهای این پارک چه دریاچه، چه استخر، ممنوع بود. این پسر حتما شنا می کرده است.
با این حال، کربز حرکتی نکرد. مدرکی نداشت و ممکن بود این کار دردسر ساز شود. اما این فکر سرکش، مدام در ذهنش کمانه می کرد.
پسر در اتومبیل موستانگ را باز کرده بود و داشت پشت فرمان می نشست. دست چپش به دنبال اهرم تنظیم صندلی در زیر آن بود،