ساعت تقریبا شش بود یعنی زمان زمستانی تعطیل شدن پارک، و هوا بسرعت تاریک می شد. پیت کربز به اتومبیل گشتش تکیه داده و به شورلت قدیمی و موستانگ کوچک نو اخم کرده بود و به این می اندیشید که باید به داخل جنگل برود و این آدمها را بیرون بکشد یا خیر.
بنابراین، وقتی صدای پاهایی شنید و برق رنگهای قرمز و آبی را از میان شاخ و برگ درختان دید که نزدیک می شدند، تسکین یافت. بی صبرانه منتظر شد تا رنگها کاملا ظاهر شوند.
درست همانطور که قبلا حدس زده بود، دو جوان بی سروپا بودند. از آن آدمهایی که برای راندن آن شورلت قدیمی ساخته شده بودند و همیشه دردسر درست می کردند. آمدن این جوانها در چنین روزی به پارک غیرمعمول بود. به احتمال بسیار در جست و جوی خلوتی بوده اند. ذهنش از فکر اینکه آنها این خلوت را برای چه می خواهند، اجتناب کرد. دست کم برای نیمی از ماجرا، یعنی همان شورلت، توضیحی داشتند.
به نظر رسید وقتی او را دیدند مکث کردند، اما تعجب آور نبود. پلیس، هر نوع پلیسی، دشمن بی سروپاهاست، و برعکس. اما آنچه تعجب او را برانگیخت، این بود که آن دو از یکدیگر جدا شدند. فقط یکی از آنها، همان که پیراهن قرمز به تن داشت، به طرف شورلت قدیمی رفت. پسری که کت آبی پوشیده بود یکراست به سوی موستانگ رفت. کوشید در سمت راننده را باز کند، نتوانست، کلیدی را داخل قفل کرد.
چیزی پیت کریز را آزار می داد. این ترکیبی نبود که او انتظار داشت: دو جوان، مانند این دو در شورلت، بله، اما ملاقات دو بی سروپا مانند آنها، با اتومبیلهایی جداگانه در پارک، و کسی مانند پسر کت آبی که راننده اتومبیل تقریبا نویی باشد، دور از ذهن می نمود.
پسر کت آبی در گرداندن کلید در قفل کمی تعلل کرد. کربز به سوی او
بنابراین، وقتی صدای پاهایی شنید و برق رنگهای قرمز و آبی را از میان شاخ و برگ درختان دید که نزدیک می شدند، تسکین یافت. بی صبرانه منتظر شد تا رنگها کاملا ظاهر شوند.
درست همانطور که قبلا حدس زده بود، دو جوان بی سروپا بودند. از آن آدمهایی که برای راندن آن شورلت قدیمی ساخته شده بودند و همیشه دردسر درست می کردند. آمدن این جوانها در چنین روزی به پارک غیرمعمول بود. به احتمال بسیار در جست و جوی خلوتی بوده اند. ذهنش از فکر اینکه آنها این خلوت را برای چه می خواهند، اجتناب کرد. دست کم برای نیمی از ماجرا، یعنی همان شورلت، توضیحی داشتند.
به نظر رسید وقتی او را دیدند مکث کردند، اما تعجب آور نبود. پلیس، هر نوع پلیسی، دشمن بی سروپاهاست، و برعکس. اما آنچه تعجب او را برانگیخت، این بود که آن دو از یکدیگر جدا شدند. فقط یکی از آنها، همان که پیراهن قرمز به تن داشت، به طرف شورلت قدیمی رفت. پسری که کت آبی پوشیده بود یکراست به سوی موستانگ رفت. کوشید در سمت راننده را باز کند، نتوانست، کلیدی را داخل قفل کرد.
چیزی پیت کریز را آزار می داد. این ترکیبی نبود که او انتظار داشت: دو جوان، مانند این دو در شورلت، بله، اما ملاقات دو بی سروپا مانند آنها، با اتومبیلهایی جداگانه در پارک، و کسی مانند پسر کت آبی که راننده اتومبیل تقریبا نویی باشد، دور از ذهن می نمود.
پسر کت آبی در گرداندن کلید در قفل کمی تعلل کرد. کربز به سوی او