نام کتاب: صحبت شیطان
آنها حتی مال ما نیست. هر لحظه ممکن است باران ببارد. آن وقت پاک می شوند.
و بعد، کیف دختر بود. آنها آن را بالای تپه، روی جاده، جایی که او آن را انداخت به امید آنکه تعقیب کنندگان را منصرف کند، یافتند. کیف بزرگی بود که وقتی درش را گشودند دهانه اش بسیار پهن شد. کلید اتومبیل را که می خواستند آنجا پیدا کردند. در کیف کوچک داخل آن، شانزده دلار بود که فکر کردند نباید بیهوده خرج شود. بقیه، آشغال بود و به درد نمی خورد، چیزهایی که باید از شرشان راحت می شدند مانند شانه، لوازم آرایش، وسایل مربوط به ابرو، مداد، برس و ماتیک.
رولو گفت: زیاد خوش قیافه نبود، اما سعی می کرد بشود.
حالا که بدترین قسمت کار تمام شده بود، دوباره می خندید.
یک جاپودری طلا هم آنجا بود که خواست به کسی بدهد، اما دوک گفت: فراموش کن.
همه محتویات به اضافه کیف کوچک پول را به داخل کیف برگرداندند. البته منهای آن شانزده دلار. دوک مسئولیت آن را به عهده گرفت. دوباره، پایین ساحل، کیف را از بند بلند چرمی اش به چنگ گرفت و آن را به وسط استخر پرتاب کرد.
در نقطه اوج این پرواز، در کیف باز شد و برخی از محتویاتش مانند جرقه های شمع رومی بیرون ریختند، اما در وسط استخر، فرود آمدند و چون بارانی از سنگ در آب غرق شدند، جز دستمال صورت زرد رنگی که روی آب شناور ماند... چون گل مینایی کوچک بر گوری.
دوک و رولو لحظه ای به آن نگریستند. بعد با عجله به جاده برگشتند و درحالی که به آهستگی می دویدند به سوی اتومبیلها روان شدند.
***

صفحه 209 از 291