هیچکدام شنا بلد نبودند. هر دو از آب می ترسیدند. فهمیدند که فقط با ایستادن در ساحل و پرتاب جسد به داخل آب نمی توانند آن را به عمق دلخواه بفرستند. پس باید او را به درون آب حمل می کردند که به معنای در آوردن لباسهایشان بود. با لباسهای خیس از سرما می مردند، و به علاوه، لباسهای تر و گل آلود، شک برانگیز بود. به همین دلیل لباسهایشان را کندند. لخت، در آن هوا می لرزیدند. سرمای آب موجب می شد دندانهایشان به هم بخورد.
رولو زیر بغل جسد و دوک پاها را گرفت. زیر پایشان، ته استخر، گل آلود، نرم و لیز بود و شیب غیر منتظره ای داشت. زیر سنگینی جسدی که لباسهایش پر از سنگ بود، تلو تلو می خوردند و لنگان لنگان پیش می رفتند.
رولو نفس نفس زنان گفت: می خواهد ما را هم با خود بکشد.
دوک اصرار کرد: کمی آن طرفتر برو.
بیش از ده پا با ساحل فاصله نداشتند، اما تا زانو در لجن و گل فرو رفته و آب به سینه هایشان رسیده بود.
جسد در آب فرو رفته بود. آب می توانست بخشی از وزنش را تحمل کند، اما سنگها آن را پایین می کشید. انتخاب دیگری وجود نداشت. رهایش کردند و آن وقت تقریبا وحشت زده تقلا کنان به ساحل بازگشتند.
کوشیدند خود را خشک کنند، اما سردی هوا به آنها اجازه نمی داد. لباسها را روی بدن خیسشان کشیدند. لباسهای زیر و جورابها نم را جذب کرده و خیس شدند، اما شلوارها، کت و کفشها عایقی در برابر سوزش گزنده هوا بودند. با این حال همچنان می لرزیدند. مشکلات دیگری نیز وجود داشت. چند جای پا باقی مانده بود. بحث کردند که آیا آنها را پاک کنند یا خیر.
در نهایت دوک گفت: لعنتی، جای پا چیزی را ثابت نمی کند. بعضی از
رولو زیر بغل جسد و دوک پاها را گرفت. زیر پایشان، ته استخر، گل آلود، نرم و لیز بود و شیب غیر منتظره ای داشت. زیر سنگینی جسدی که لباسهایش پر از سنگ بود، تلو تلو می خوردند و لنگان لنگان پیش می رفتند.
رولو نفس نفس زنان گفت: می خواهد ما را هم با خود بکشد.
دوک اصرار کرد: کمی آن طرفتر برو.
بیش از ده پا با ساحل فاصله نداشتند، اما تا زانو در لجن و گل فرو رفته و آب به سینه هایشان رسیده بود.
جسد در آب فرو رفته بود. آب می توانست بخشی از وزنش را تحمل کند، اما سنگها آن را پایین می کشید. انتخاب دیگری وجود نداشت. رهایش کردند و آن وقت تقریبا وحشت زده تقلا کنان به ساحل بازگشتند.
کوشیدند خود را خشک کنند، اما سردی هوا به آنها اجازه نمی داد. لباسها را روی بدن خیسشان کشیدند. لباسهای زیر و جورابها نم را جذب کرده و خیس شدند، اما شلوارها، کت و کفشها عایقی در برابر سوزش گزنده هوا بودند. با این حال همچنان می لرزیدند. مشکلات دیگری نیز وجود داشت. چند جای پا باقی مانده بود. بحث کردند که آیا آنها را پاک کنند یا خیر.
در نهایت دوک گفت: لعنتی، جای پا چیزی را ثابت نمی کند. بعضی از