نام کتاب: صحبت شیطان
- از قضا، هوای آزاد را دوست دارم و دلم می خواهد بعضی وقتها از آن محله بو گندو بزنم بیرون. چه اشکالی دارد؟ گفتم که شاید کسی را ببینیم که این طرفها سرگردان است. خب، آدم سرگردانی را پیدا کردیم، نه؟
- اینطور هم نیست.
- شکایت کن، شکایت. می خواهی پولت برگردد؟
رولو بلند شد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد و گفت:
- بیا از اینجا بریم بیرون.
دوک به او یاد آوری کرد که:
- این را چه کار کنیم؟
رولو با ناراحتی گفت: منظورت چیست؟
- برویم و این را تنها بگذاریم.
- خب، چه کار کنیم؟
- یه نفر پیدایش می کنند، احمق.
- که چی؟
- میدانی وقتی جسدی کشف شود پلیس چه کار می کند؟ می گردد و قاتلش را پیدا می کند.
- که چی؟ کی میاد در این هوای بارانی اینجا را بگردد؟ شاید تا بهار کسی پیداش نکند. چه کسی می تواند ماجرا را به ما بچسباند؟
حرفش تقریبا متقاعد کننده بود. دوک هم بلند شد و چنین به نظر می رسید که صحبت دوستش را پذیرفته و می خواهد او را تا آن بالا به مقصد جاده همراهی کند. اما این طور نبود. پرسید:
- فرض کن پیدایش کنند، آن وقت چه؟
رولو خندید: ماشینش را بر می داریم و میگذاریمش یک جای دیگر. آن وقت شاید فردا آفتاب که درآمد، یا آخر هفته پیدایش کنند، ما هم

صفحه 205 از 291