نام کتاب: صحبت شیطان
باز سکوتی دیگر.
روی گلها زانو زد، شانه های جسد را گرفت، تکان داد و گفت: آن سنگ کوچک نمی تواند او را بکشد؟
- بیدار شو... بیدار شو... داری تظاهر میکنی... تو نمردی.
- خفه شو، *رولو*. او مرده.
رولو که زانو زده بود، کاملا روی زمین نشست و در حالی که دستانش را با کتش پاک می کرد گفت: منظورم این است که... مگر دیگر با او چه کردیم... که بکشدش؟
دوک روی جسد خم شد.
- هیچ چیز، ناخواسته بود.
صورت پریده رنگش منقبض شد. در چشمان سبز بی روحش نشانی از فکر نبود، اما داشت فکر می کرد: چه کسی می داند؟ شاید قلبش ناراحت بود.
- شاید هم به خاطر آب سرد بوده است.
صورت ناصاف و پر جوش رولو ناگهان دوباره خندید، خنده ای ضعیف و یک ور.
- چون خیلی در آب ماند...
دوک نیز خنده اش را با خنده پاسخ داد:
- مطمئنا از سینه پهلو مرده.
- شوخی نکن.
- شوخی ندارم. چه فرقی می کند چه طور مرده؟ مرده است دیگر.
خنده رولو محو شد.
- فکر تو بود که بیاییم اینجا...
Rollo

صفحه 204 از 291