ته سیگارش را به روی شنها انداخت. سوار اتومبیلش شد و رفت.
* * *
- هی دوک، چه بلایی سر این دختر آمده؟
مدتی طول کشید تا دوک پاسخ دهد. دیگر نمی خندید. چهره اش بدون خنده، جوانتر، آرامتر و رنگ پریده تر می نمود. از میان چشمانش که به شکلی غریب خالی از زندگی بود، مانند دو قطعه شیشه سبز - خاکستری، خیره می نگریست. عاقبت گفت:
- فکر می کنم مرده است. و شانه هایش را بالا انداخت.
- منظورت از این حرف چیست؟
- خوب می دانی مرده یعنی چه. نفس نمی کشد.
رو به روی هم در دو سوی جسد بی حرکتی که در گل دراز کشیده بود، ایستادند. خود آنها نیز اندکی خیس و گل آلود شده بود.
- چه طور فهمیدی که مرده، دوک؟
- چون دیگر نفس نمی کشد.
- منظورم این است که چرا؟ چرا دیگر نفس نمی کشد؟
- چون کشته شده.
- چه طور؟
سکوتی برقرار شد. آنان به جسد نگاه می کردند. هیچ حرکتی، مثل بالا و پایین شدن سینه در او به چشم نمی خورد. چشمانش بسته و دهانش اندکی باز بود. از بریدگی روی پیشانی دیگر خون نمی آمد.
- فکر نمی کنی آن سنگ باعث مرگش شده باشد؟
این پرسش به شکل زمزمه ای که حاکی از وحشت بود، مطرح شد. و
* * *
- هی دوک، چه بلایی سر این دختر آمده؟
مدتی طول کشید تا دوک پاسخ دهد. دیگر نمی خندید. چهره اش بدون خنده، جوانتر، آرامتر و رنگ پریده تر می نمود. از میان چشمانش که به شکلی غریب خالی از زندگی بود، مانند دو قطعه شیشه سبز - خاکستری، خیره می نگریست. عاقبت گفت:
- فکر می کنم مرده است. و شانه هایش را بالا انداخت.
- منظورت از این حرف چیست؟
- خوب می دانی مرده یعنی چه. نفس نمی کشد.
رو به روی هم در دو سوی جسد بی حرکتی که در گل دراز کشیده بود، ایستادند. خود آنها نیز اندکی خیس و گل آلود شده بود.
- چه طور فهمیدی که مرده، دوک؟
- چون دیگر نفس نمی کشد.
- منظورم این است که چرا؟ چرا دیگر نفس نمی کشد؟
- چون کشته شده.
- چه طور؟
سکوتی برقرار شد. آنان به جسد نگاه می کردند. هیچ حرکتی، مثل بالا و پایین شدن سینه در او به چشم نمی خورد. چشمانش بسته و دهانش اندکی باز بود. از بریدگی روی پیشانی دیگر خون نمی آمد.
- فکر نمی کنی آن سنگ باعث مرگش شده باشد؟
این پرسش به شکل زمزمه ای که حاکی از وحشت بود، مطرح شد. و