دو جوان در کنار آب ایستادند و در حالی که هرکدام یکی از بازوهایش را می گرفت و او را به بالا هل می داد، بلندش کردند. یکی از آنها گفت: زیاد قشنگ نیست.
* * *
پلیس گشت، پیت کربز از کنار توقفگاه ابتدای جاده پیاده ها گذشت و دید که شورلت قرمز و موستانگ زرد هنوز آنجا هستند.
ساعت مچی اش، چهار و سی دقیقه را نشان می داد. دو اتومبیل مدتی آنجا بودند، جاده هم سه مایل طول داشت. اگر صاحبان اتومبیلها احتمالا وارد این راه شده باشند، باید به اتومبیلهایشان برمی گشتند. پیاده روی بیش از دو ساعت طول نمی کشید. نمی دانست، آیا این دو گروه یکدیگر را ملاقات کرده اند یا خیر.
از احساس ناخوشایندی که داشت آگاه بود. اتومبیلش را متوقف کرد بیرون آمد و به دور ماشینها گشتی زد. خالی بودند. در درون آنها، چیزی غیرعادی دیده نمی شد. پس چرا نگران بود؟ نمی دانست. دوباره نگاهی به پلاک اتومبیلها کرد. هر دو محلی بودند. تصادف بود یا ملاقاتی از پیش طراحی شده؟ عشاق روز مزخرفی را برای پیاده روی برگزیده اند. روزی مزخرف برای هر کسی که بخواهد قدم بزند. کربز سیگاری آتش زد، به اتومبیل موستانگ تکیه داد و دود کرد. اطرافش را پارک آرام فراگرفته بود، جنگلی که جاده پیاده رو را بلعیده بود سرشار از سکوت می نمود. صدایی به گوش نمی رسید. جز ناله باد که از میان شاخه های پر برگ می گذشت. امیدوار بود که این افراد بدانند که پارک، شبها بسته می شود. نمی خواست داد بزند که بیایند یا دنبالشان برود.
* * *
پلیس گشت، پیت کربز از کنار توقفگاه ابتدای جاده پیاده ها گذشت و دید که شورلت قرمز و موستانگ زرد هنوز آنجا هستند.
ساعت مچی اش، چهار و سی دقیقه را نشان می داد. دو اتومبیل مدتی آنجا بودند، جاده هم سه مایل طول داشت. اگر صاحبان اتومبیلها احتمالا وارد این راه شده باشند، باید به اتومبیلهایشان برمی گشتند. پیاده روی بیش از دو ساعت طول نمی کشید. نمی دانست، آیا این دو گروه یکدیگر را ملاقات کرده اند یا خیر.
از احساس ناخوشایندی که داشت آگاه بود. اتومبیلش را متوقف کرد بیرون آمد و به دور ماشینها گشتی زد. خالی بودند. در درون آنها، چیزی غیرعادی دیده نمی شد. پس چرا نگران بود؟ نمی دانست. دوباره نگاهی به پلاک اتومبیلها کرد. هر دو محلی بودند. تصادف بود یا ملاقاتی از پیش طراحی شده؟ عشاق روز مزخرفی را برای پیاده روی برگزیده اند. روزی مزخرف برای هر کسی که بخواهد قدم بزند. کربز سیگاری آتش زد، به اتومبیل موستانگ تکیه داد و دود کرد. اطرافش را پارک آرام فراگرفته بود، جنگلی که جاده پیاده رو را بلعیده بود سرشار از سکوت می نمود. صدایی به گوش نمی رسید. جز ناله باد که از میان شاخه های پر برگ می گذشت. امیدوار بود که این افراد بدانند که پارک، شبها بسته می شود. نمی خواست داد بزند که بیایند یا دنبالشان برود.