کرده بود و می خواست سر از آب بیرون آورد، دومی روی هوا به سوی صورتش در پرواز بود. بریل هول شد، آب را قورت داد و حتی حس کرد که آخرین توانش از بدن خارج می شود.
باید این اتفاق می افتاد. دوباره قانون میانگینها در کار بود. هنگامی که شقیقه راستش ظاهر شد، سنگ دوم نه چندان بزرگتر از یک دلار نقره ای به آن خورد. ضربه اش مانند برش تبر بود. جرقه های چند رنگ پدیدار شد. مبهوت، دستش را به جای ضربه خورده برد و وقتی آن را بلند کرد لکه های خون را روی آن دید.
خنده ای شیطانی درون گودالی فنجان مانند که استخر را در بر می گرفت، به پژواک در آمد. پسر کت آبی مرتبا فریاد میکشید: من قهرمان شدم. او خون ریخته و خوشنود بود.
بریل اگر تا به حال نمی دانست... اگر تظاهر می کرد که نمی داند... حالا می دانست اگر تسلیم نشود، اگر از آب بیرون نیاید... می میرد.
با صدای بریده ای که بسختی قابل شنیدن بود، گفت: بس کنید... خواهش می کنم... من دارم...
به طرف جایی که پسر کت آبی منتظر او بود شنا کرد، حرکتهایش آرام و پر زحمت بود. بسختی می توانست دهان و بینی اش را خارج از آب نگه دارد. به شکل مبهمی می دید که پسر پیراهن قرمز دور استخر را با دو طی می کند تا به دوستش برسد. آن وقت هر دو بر لبه آب ایستادند.
پاهای بریل کف استخر را لمس کرد. بسیار آرامتر از آنچه می توانست شنا کند، راه رفت. اگر آب او را نگاه نمی داشت، می افتاد. سرانجام، زمانی که ارتفاع آب به سینه اش رسید، افتاد. بسختی حرکت می کرد، بر دستان و زانوانش که در گل بودند، می خزید. خونی که از زخم پیشانی اش می آمد، به چشم راستش رفت. کوشید با دستان گل آلودش آن را پاک کند.
باید این اتفاق می افتاد. دوباره قانون میانگینها در کار بود. هنگامی که شقیقه راستش ظاهر شد، سنگ دوم نه چندان بزرگتر از یک دلار نقره ای به آن خورد. ضربه اش مانند برش تبر بود. جرقه های چند رنگ پدیدار شد. مبهوت، دستش را به جای ضربه خورده برد و وقتی آن را بلند کرد لکه های خون را روی آن دید.
خنده ای شیطانی درون گودالی فنجان مانند که استخر را در بر می گرفت، به پژواک در آمد. پسر کت آبی مرتبا فریاد میکشید: من قهرمان شدم. او خون ریخته و خوشنود بود.
بریل اگر تا به حال نمی دانست... اگر تظاهر می کرد که نمی داند... حالا می دانست اگر تسلیم نشود، اگر از آب بیرون نیاید... می میرد.
با صدای بریده ای که بسختی قابل شنیدن بود، گفت: بس کنید... خواهش می کنم... من دارم...
به طرف جایی که پسر کت آبی منتظر او بود شنا کرد، حرکتهایش آرام و پر زحمت بود. بسختی می توانست دهان و بینی اش را خارج از آب نگه دارد. به شکل مبهمی می دید که پسر پیراهن قرمز دور استخر را با دو طی می کند تا به دوستش برسد. آن وقت هر دو بر لبه آب ایستادند.
پاهای بریل کف استخر را لمس کرد. بسیار آرامتر از آنچه می توانست شنا کند، راه رفت. اگر آب او را نگاه نمی داشت، می افتاد. سرانجام، زمانی که ارتفاع آب به سینه اش رسید، افتاد. بسختی حرکت می کرد، بر دستان و زانوانش که در گل بودند، می خزید. خونی که از زخم پیشانی اش می آمد، به چشم راستش رفت. کوشید با دستان گل آلودش آن را پاک کند.