نام کتاب: صحبت شیطان
متوقف می شد.
برای نخستین بار اندیشید که اگر نشانی از این ایستایی پیدا شود، چه کند؟ آیا باید آخرین ذره توانش را به کار می گرفت تا به سوی ساحل پا بزند و پیش از مرگ خود را تسلیم کند؟ می خواست علیه این بی عدالتی فریاد بزند.
در رویارویی با این حیوانات باید مرگ یا تسلیم را در پیش می گرفت. هر دو انتخاب غیر قابل تصور بود.
بازی اوج گرفته بود. شاید حوصله نداشتند آن کار را ادامه دهند و باید در سرگرمی شان تنوع ایجاد می کردند. شاید موفقیت شان در بازی با گلوله های گلین آنها را وادار به بازیهای خطرناکتر دیگری کرده بود.
پسر کت آبی فریاد زد: هی، این طرفها سنگ هست؟
یک برآمدگی سنگی را که در کنار شیب تند دره فرو رفته بود، حفر کرد؛ چند تکه سنگ بزرگ در دستش خرد شد. یکی را انتخاب و سبک سنگین کرد، ویژگیهای آیرودینامیکی آن را در نظر گرفت و پرتابش کرد. حدود دو یارد از هدف دور بود، اما مأیوس نشد. او مهمات زیادی داشت و می توانست آنها را به همان سرعتی که از خاک در می آورد، آتش کند.
بدن کرخت بریل با حرکتهای شتابزده به جنب و جوش افتاد. این تهدید جدید مرگبار بود. نمی توانست درباره خط سیر سنگها حکم بدهد. به قضاوت خود نیز اعتمادی نداشت. برخی مستقیم پرواز می کردند و بعضی نیز روی آب حرکت می کردند. در فاصله حدود پنجاه پایی زمانی که سر انسان هدف باشد، نمی توان بسادگی اندیشید. هر بار که پسر کت آبی سنگ پرت می کرد، او برای پناه گرفتن زیر آب می رفت.
پسر مطابق عکس العمل های او، شیوه پرتاب سنگها را عوض می کرد. ناگهان دو سنگ را با هم برداشت. هنگامی که بریل که از سنگ اول فرار

صفحه 200 از 291