نام کتاب: صحبت شیطان
می زد یا غرق می شد، یا هردو.
پسر پیراهن قرمز که ناشکیباتر بود، روی پاشنه پا بر سطح ساحل گل آلود چمباته زد و به او خیره شد. هنوز می خندید، اما دختر می دانست که این خنده نه از روی محبت است و نه شادمانی. او صرفا کنجکاو بود، از نوع کنجکاوی پسر بیرحمی که حشره ای کوچک را به سنجاقی زده باشد. آیا می خواست به او آزاری برساند؟ نه بیشتر از آزاری که پسر بچه به حشره می رساند. او فقط از تقلاهای بیهوده حشره سرگرم می شود. اما اگر حشره فرار کوتاهی داشته باشد، پس آن را له می کند؟
پسر پیراهن قرمز، بی قرار و ناشکیبا، با انگشتانش گل سیاه ساحل را لمس کرد. اما این کار ناشی از بی فکری، راه حلی به ذهنش آورد. عمدا گل را کند و در یک لحظه آنچه را که می خواست به دست آورد، گل را در دست غلتاند و گلوله ای از آن درست کرد. بعد، بازوی راستش را عقب برد و آن را پرتاب کرد.
بریل آن قدر غافلگیر شد که حتی جا خالی هم نداد. گلوله در یک یاردی او افتاد، اما تأثیرش پرتاب قطره ای آب به روی صورتش که باعث شد چشمکی بزند. پسر خنده گوشخراش و خشنی سرداد.
آنگاه، بلند شد و از آن سوی استخر به همراهش گفت: هی، تمرین هدف گیری.
آن دو سرگرمی جدیدی پیدا کرده بودند. مشتی گل از زمین بیرون می آوردند، گلوله می کردند و سر بریل را نشانه می گرفتند. در طول این بازی می خندیدند و از بالای استخر یکدیگر را به مبارزه می طلبیدند و از هدف گیریها انتقاد می کردند.
بازیشان زیاد خوب نبود. از آن پسرهایی نبودند که در خیابان با توپ نرم بیس بال بازی کنند. اغلب با فواصل زیاد نشانه گیری نادرستی داشتند،

صفحه 198 از 291