نام کتاب: صحبت شیطان
همچون حیوانی آبی که به مسکن طبیعی اش باز می گردد به درون استخر پرید. صورتش در آب فرو رفت. و پاها و بازوانش را با قدرت به کار گرفت. ته گل آلود استخر را حس نکرد. بلکه مستقیم به سوی وسط آن شنا کرد.
پس از این کار دیگر نقشه ای نداشت. شاید کت آبی و پیراهن قرمزی هم مانند او شناگران ماهری بودند. او بر اساس غریزه و از روی ناچاری دست به این کار زد و نه بیش از آن، و بعد برگشت که پشت سرش را بنگرد.
آنها روی ساحل گل آلود توقف کردند و با نیشخندی ناشی از سرگرمی به او خیره شدند. او خیسی آب را از صورتش پاک کرد، پاهایش را از روی تنبلی حرکت داد و منتظر تصمیم جدید آنها شد.
آن دو چشم از او برگرفتند و به یکدیگر نگاه کردند. لبهایشان حرکت کرد اما به آهستگی حرف زدند و او چیزی نشنید. با احتیاط و به آرامی خود را اندکی از آنها دورتر کرد. امیدوار بود تپه را به مقصد جاده بپیمایند و آن وقت او بتواند به آن سوی استخر رفته و بکوشد خود را از راه میانبر به نزدیکترین جاده برساند. یا شاید تا شب در جنگل پنهان شود تا شانس پیدا کردنش در جاده ها را از آن دو سلب کند. این حمام سرد ناگهانی مغزش را باز کرده بود. احساس آشنای لمس آب به او حس تازه ای از امنیت و امید داده بود. با ضربات آرام و حرکت دستان همچنان از آنها دور می شد.
اوه، نه! پسری که پیراهن قرمز پوشیده بود، از همراهش جدا شد و دور استخر را به مقصد آن سوی آن پیمود. بریل اصلا فرار نکرده بود. به دام افتاده بود!
آن وقت برای نخستین بار فریاد کشید، انفجاری بلند از وحشت و یأس.

صفحه 195 از 291