نام کتاب: صحبت شیطان
سرش، از میان درختان با سر و صدا پیش می آمدند.
او وحشت زده، درحالی که توان و شهامتش تحلیل می رفت، به دویدن ادامه می داد. شاخه هایی که به او چنگ می انداختند بیرحم تر و بدنهادتر می شدند. اما باید می دوید. غریزه جسم برای ادامه زندگی او را به جلو میراند، تلوتلو می خورد، به حال نیمه افتاده در می آمد، به شاخه ها گیر و خود را رها می کرد و صدای تعقیب بود که هر لحظه نزدیکتر میشد.
ناگهان پایین تپه، آنجا درست زیر پایش، بافت شاخه های سبز تمام شد. آن سوی این بافت، سطح براق صاف تیره رنگی، آسمان خاکستری را به شکل گرفته ای منعکس می کرد: استخر!
فراموش کرده بود استخر آنجاست. در تابستان که درختان پر از شاخ و برگ بودند نمی شد آن را از روی جاده دید. اما، در زمستان که درختان عریان بودند درخشش آب سرد، انسان را فرا می خواند تا جاده را رها کند و بر ساحل گل آلود آن قدم زند. یک بار زاغی سیاه، به خانواده موش آبی حمله کرده بود. پرندگان زمستانی برای نوشیدن آب می آمدند، و همواره یخها در کناره های آن شکل می گرفتند، همه اینها را دیده بود. و حالا اینجا بود... همان استخر استثنایی او... دوست بی بدیلش!
البته، پیش از این فقط انگشتانش را در آب سرد بهاری خیس کرده بود. قوانین پارک، شنا را ممنوع می کرد. هیچ کس در استخر پارکی شنا نمی کرد مگر آنکه خود را آماده تقسیم با موجودات دیگری از جمله مارها کند. با این حال او در آن لحظه مکث نکرد.
بریل شناگر بسیار خوبی بود، برای همین آب باعث وحشتش نمی شد. حتی اگر شناگر هم نبود و استخر هم بیش از یکصد پا عرض با عمقی نامشخص داشت، وحشت آن بی نهایت کمتر از ترس از آن تعقیب کنندگان نیشخند زنی بود که پشت سرش به او نزدیک می شدند.

صفحه 194 از 291