آنها داشت درست بود. آدمهای بی سروپا و شری بودند. وقت گذرانهایی خطرناک و نه چندان باهوش.
دختر با لحنی بین خواهش و تقاضا، اما در عین حال، محکم گفت:
- لطفا دیگر دنبال من نیایید.
پسر کت آبی دوباره خندید. آنکه پیراهن قرمز پوشیده بود گفت:
- این پارک، عمومی است، خانوم.
پس به تعقیب او ادامه می دادند. توجهش را به راه حلی که به ذهنش رسیده بود، جلب کرد. بدو! نه به سوی پایین جاده - آنجا خیلی راحت به تو می رسند - بلکه مستقیم به طرف جنگل! کیفت را همین جا بینداز و به جنگل برو! احتمالا به خود زحمت تعقیب و خطر پارگی لباسهایشان را نمی دادند.
پسری که پیراهن پشمی قرمز به تن داشت، گامی به سوی او برداشت. فقط یک قدم.
در واکنشی خود انگیخته و غریزی، بریل کیفش را انداخت و با سر میان بوته های کنار جاده فرو رفت.
جنگل که همراه تسکین دهنده و دوست او بود، فورا تبدیل به دشمنی پلید شد. شاخه ها موهای بلندش را که باز شده بود، در خود گرفتند. جمع کردن موها دردناک و از همه مهمتر، وقت گیر بود. شاخه ها به صورتش شلاق می زدند. و شلوارش را گرفته بودند تا بدنش نتواند حرکت کند. موفق نشدند، زیرا او تلوتلو می خورد و لنگان لنگان به راه خویش ادامه می داد، اما قدمهایش آهسته بود، مانند خوابی، که در آن شخص می داند باید تند بدود اما به دلایلی عقب نگاه داشته می شود، گویی پاهایش از سرب هستند و با اکراه فرمان مغز را اجرا می کنند.
بلندتر از هق هق هایش، صدای دیگری شنید، بدنهای سنگین پشت
دختر با لحنی بین خواهش و تقاضا، اما در عین حال، محکم گفت:
- لطفا دیگر دنبال من نیایید.
پسر کت آبی دوباره خندید. آنکه پیراهن قرمز پوشیده بود گفت:
- این پارک، عمومی است، خانوم.
پس به تعقیب او ادامه می دادند. توجهش را به راه حلی که به ذهنش رسیده بود، جلب کرد. بدو! نه به سوی پایین جاده - آنجا خیلی راحت به تو می رسند - بلکه مستقیم به طرف جنگل! کیفت را همین جا بینداز و به جنگل برو! احتمالا به خود زحمت تعقیب و خطر پارگی لباسهایشان را نمی دادند.
پسری که پیراهن پشمی قرمز به تن داشت، گامی به سوی او برداشت. فقط یک قدم.
در واکنشی خود انگیخته و غریزی، بریل کیفش را انداخت و با سر میان بوته های کنار جاده فرو رفت.
جنگل که همراه تسکین دهنده و دوست او بود، فورا تبدیل به دشمنی پلید شد. شاخه ها موهای بلندش را که باز شده بود، در خود گرفتند. جمع کردن موها دردناک و از همه مهمتر، وقت گیر بود. شاخه ها به صورتش شلاق می زدند. و شلوارش را گرفته بودند تا بدنش نتواند حرکت کند. موفق نشدند، زیرا او تلوتلو می خورد و لنگان لنگان به راه خویش ادامه می داد، اما قدمهایش آهسته بود، مانند خوابی، که در آن شخص می داند باید تند بدود اما به دلایلی عقب نگاه داشته می شود، گویی پاهایش از سرب هستند و با اکراه فرمان مغز را اجرا می کنند.
بلندتر از هق هق هایش، صدای دیگری شنید، بدنهای سنگین پشت