نام کتاب: صحبت شیطان
در وی شدت گرفت و اشتباه کرد. به جای آنکه جلو پایش را ببیند، عقب را نگاه کرد و افتاد.
پایش به ریشه بیرون زده ای گرفت و از پشت، وسط جاده ولو شد. تعقیب کنندگان نیز ایستادند، اما از قبل فاصله شان را با او کمتر کرده بودند. آنها بی حرکت ایستادند و به او خیره شدند خنده هایشان نیز روی صورت خشک شد. نگاه حیرت زده ای ناشی از ترس بر صورت دختر نقش بست.
چند ثانیه گذشت. بریل نمی توانست نگاه خیره اش را از صورتهای خندان آنها برگیرد، اما ذهنش کار میکرد و راه حل جدیدی را پیشنهاد می داد. آنها به او نزدیکتر شده بودند. جرئت کرده بودند فاصله شان را کمتر کنند. احتمالا نمی توانست از آن دو تندتر بدود، و فریاد هم نمیکشید، حتی اگر قادر به انجام این کار بود. صدای جیغ از اینجا، وسط جنگل شنیده نمی شد، در ضمن آنها را می ترساند تا دست به عمل بزنند. نه، او باید آرام و شجاع می ماند.
به آرامی خود را از روی زمین بلند کرد و با آنها حرف زد: چه می خواهید؟
آنها نه دست از خنده برداشتند و نه پاسخ دادند. به یکدیگر نگاه کردند و شانه بالا انداختند.
بریل با شجاعت بیشتری گفت: شما دارید مرا تعقیب می کنید؟
یکی از آنها، همان که کت آبی داشت، صدایی از دهان بیرون داد. نوعی خنده بود. خنده ای بی روح.
حالا صورتهایشان را بهتر می دید. هجده یا بیست ساله بودند، نه مدرسه می رفتند و نه سر کار وگرنه امروز آنجا نبودند. چرا آنجا بودند؟
در جست و جوی آدمی تنها و بی دفاع چون او؟ احساس ترسی که از

صفحه 192 از 291