نام کتاب: صحبت شیطان
دهد و شوخی آنان را نادیده بگیرد؟
شوخی! آنها دیدند که او از ایشان ترسیده و خواستند خود را سرگرم کنند. حالا باید قاعدتا به او می رسیدند، اما فقط خواسته اند دنبالش باشند. سر به سرش بگذارند و از ترسش لذت ببرند.
به راه رفتن ادامه داد. نباید به پشت سر نگاه می کرد. گوشهایش که از روی دلواپسی تیز شده بودند به او می گفتند که تعقیب همچنان ادامه دارد. هنوز از این بازی خسته نشده بودند. انتهای دیگر جاده بسیار دور بود و بیش از دو مایل با آنجا فاصله داشت. مطمئنا خسته می شدند. حتی اگر تا پایان راه هم او را تعقیب می کردند، دیگر به اندازه آن موقع که از جنگل بیرون آمدند، نمی ترسید.
چه می خواستند؟ دوباره به خود اطمینان داد که می خواهند سر به سرش بگذارند. پسرانی که دختری را تنها گیر آورده اند... صرفا هوس مقاومت ناپذیری بود که او را بترسانند. اگر هم به پلیس گشت پارک گزارش می داد، آن دو با قیافه ای کاملا حق به جانب می گفتند که این کار را نکرده اند.
با این حال، تنها به خاطر قدرت اراده اش بود که توانست میل به دویدن را در خود مهار کند. می توانست سنگینی نگاهشان را بر خود، پاها، و باسنش حس کند. برای این پیاده روی کتی کوتاه، و شلواری راحت به تن کرده بود. شلوار تنگ بود. کوشید به این موضوع فکر نکند که ممکن است چگونه نگاهش کنند. شاید داشتند به کیفش که از یک طرف شانه آویزان بود، نگاه می کردند. حاضر بود اگر دست از تعقیب او بردارند با خوشحالی آن را تسلیمشان کند.
این موضوع را در نظر داشت و به این فکر می کرد که آیا کیف را بیندازد و شروع به دویدن کند یا نه. قدمهایش را تندتر کرد. ترس و هول

صفحه 191 از 291