کشید انگار که راه فقط به آن غریبه ها تعلق داشت و تقریبا به حالت دو از کنارشان گذشت.
رفتار عجیب وی حقیقتاً از ترس ریشه می گرفت. نه ترس از خود غریبه ها؛ آنها فقط غریبه بودند. ترس از انسانها در آن لحظه. انسانیت او را نادیده گرفته بود، کسی دوستش نداشت. هیچکس نمی توانست دوباره دوستش بدارد. به همین دلیل، او احمقانه از دیدن آن غریبه ها گریخت، بی آنکه حتی نامشان را بداند.
با شتاب راه می رفت و گه گاه می پرید یا چند قدمی می دوید به امید آنکه دوباره تنهایی اش را به دست آورد. سرانجام گامهایش را آهسته کرد و با شجاعت برگشت و از بالای شانه به پشت سر نگاه کرد.
آنچه دید او را حتی بیشتر از نخستین برخورد شگفت زده کرد. آنها آنجا بودند، پیراهن پشمی قرمز رنگ و کت آبی فسفری که صورتهای پر جوش و موهای کرکدار داشتند، صورتهای جوش دارشان می خندید و بیش از پنجاه فوت با وی فاصله نداشتند.
بی آنکه جرئت دویدن داشته باشد، به راه رفتن ادامه داد، ضربات نبضش ترس دیگری را می نمود: ترسی سریع، خاص و ابتدایی؛ نه در ذهن، بلکه در خونش، در سوزش پوستش.
آنها داشتند به درون اتومبیل شان باز می گشتند، اما تغییر مسیر داده و او را دنبال کردند. در این روز سرد که پارک خالی بود، و در اعماق این جنگلها، خارج از دید و مطمئن شنوایی هر انسان دیگری، او را تعقیب می کردند.
چه کار می توانست بکند؟ برگردد و بکوشد دوباره از کنارشان بگذرد؟ مستقیم به طرفشان برود؟ اجازه می دادند او از آنجا بگذرد؟ یا آنکه سعی کند دورتر، به عمق جنگل فرار کند؟ یا آنکه آرام شود، به قدم زدنش ادامه
رفتار عجیب وی حقیقتاً از ترس ریشه می گرفت. نه ترس از خود غریبه ها؛ آنها فقط غریبه بودند. ترس از انسانها در آن لحظه. انسانیت او را نادیده گرفته بود، کسی دوستش نداشت. هیچکس نمی توانست دوباره دوستش بدارد. به همین دلیل، او احمقانه از دیدن آن غریبه ها گریخت، بی آنکه حتی نامشان را بداند.
با شتاب راه می رفت و گه گاه می پرید یا چند قدمی می دوید به امید آنکه دوباره تنهایی اش را به دست آورد. سرانجام گامهایش را آهسته کرد و با شجاعت برگشت و از بالای شانه به پشت سر نگاه کرد.
آنچه دید او را حتی بیشتر از نخستین برخورد شگفت زده کرد. آنها آنجا بودند، پیراهن پشمی قرمز رنگ و کت آبی فسفری که صورتهای پر جوش و موهای کرکدار داشتند، صورتهای جوش دارشان می خندید و بیش از پنجاه فوت با وی فاصله نداشتند.
بی آنکه جرئت دویدن داشته باشد، به راه رفتن ادامه داد، ضربات نبضش ترس دیگری را می نمود: ترسی سریع، خاص و ابتدایی؛ نه در ذهن، بلکه در خونش، در سوزش پوستش.
آنها داشتند به درون اتومبیل شان باز می گشتند، اما تغییر مسیر داده و او را دنبال کردند. در این روز سرد که پارک خالی بود، و در اعماق این جنگلها، خارج از دید و مطمئن شنوایی هر انسان دیگری، او را تعقیب می کردند.
چه کار می توانست بکند؟ برگردد و بکوشد دوباره از کنارشان بگذرد؟ مستقیم به طرفشان برود؟ اجازه می دادند او از آنجا بگذرد؟ یا آنکه سعی کند دورتر، به عمق جنگل فرار کند؟ یا آنکه آرام شود، به قدم زدنش ادامه