دوستش نداشت. به جایش، دختر دیگری را دوست داشت، دختری زیبا، اما بریل زیبا نبود. موضوع به همین سادگی بود. ساده، اما دردناک. او می خواست از درد به فراموشی بگریزد.
در عوض، به اینجا فرار کرده بود، تا در محلی که دوست داشت، و امیدوار بود، آن مکان نیز او را دوست داشته باشد، تنها بماند. مطمئنا آنجا هم به بریل خوشامد می گفت. رنگها و سکوت، احساس دختر را نوازش می دادند. حتی نخستین بوی محو پاییز مهاجم را نیز دوست داشت.
او آنقدر در این تأثیرات حسی غرق شده بود که ابتدا به صداها و حرکتهای غریب بالای جاده، فراسوی چند پیچ و خم و درخشش رنگین قرمز و آبی در میان رنگهای سبز و زرد و قهوه ای طبیعی توجه نکرد. همچنین شکسته شدن شاخه های نازکی که زیر پایی به مراتب سنگین تر از پاهای سنجاب، خرگوش یا پرنده ای خرد می شدند، از دیدش پنهان ماند.
بنابراین، وقتی در پیچی تند و تقریبا مستقیم با آنها برخورد کرد، کاملا شگفت زده شد. غریبه ها، دو مرد، یا پسر، یکی پیراهن قرمز پشمی به تن، و دیگری کت آبی فسفری در برداشت. بالای پیراهن های نو، صورتهای پر جوش و موهای کرکدار به چشم می خورد.
در این لحظه نخستین عکس العملش تعجب بسیار زیادی بود که به ترس و هول می مانست، مانند موجودی جنگلی که ناگهان با جوان شکارگر ترسناکی روبه رو می شود و شاید این واکنش بود که باعث شکل گرفتن وقایعی شد که به دنبالش آمد.
راه پیاده باریک، اما قدم زدن در آن آسان بود و آنقدر جا داشت که اگر پیاده ای از مقابل آمد، بتوان از کنارش گذشت.
با این حال، او خود را به طرف تپه ها خارج از جاده کوبیده شده، عقب
در عوض، به اینجا فرار کرده بود، تا در محلی که دوست داشت، و امیدوار بود، آن مکان نیز او را دوست داشته باشد، تنها بماند. مطمئنا آنجا هم به بریل خوشامد می گفت. رنگها و سکوت، احساس دختر را نوازش می دادند. حتی نخستین بوی محو پاییز مهاجم را نیز دوست داشت.
او آنقدر در این تأثیرات حسی غرق شده بود که ابتدا به صداها و حرکتهای غریب بالای جاده، فراسوی چند پیچ و خم و درخشش رنگین قرمز و آبی در میان رنگهای سبز و زرد و قهوه ای طبیعی توجه نکرد. همچنین شکسته شدن شاخه های نازکی که زیر پایی به مراتب سنگین تر از پاهای سنجاب، خرگوش یا پرنده ای خرد می شدند، از دیدش پنهان ماند.
بنابراین، وقتی در پیچی تند و تقریبا مستقیم با آنها برخورد کرد، کاملا شگفت زده شد. غریبه ها، دو مرد، یا پسر، یکی پیراهن قرمز پشمی به تن، و دیگری کت آبی فسفری در برداشت. بالای پیراهن های نو، صورتهای پر جوش و موهای کرکدار به چشم می خورد.
در این لحظه نخستین عکس العملش تعجب بسیار زیادی بود که به ترس و هول می مانست، مانند موجودی جنگلی که ناگهان با جوان شکارگر ترسناکی روبه رو می شود و شاید این واکنش بود که باعث شکل گرفتن وقایعی شد که به دنبالش آمد.
راه پیاده باریک، اما قدم زدن در آن آسان بود و آنقدر جا داشت که اگر پیاده ای از مقابل آمد، بتوان از کنارش گذشت.
با این حال، او خود را به طرف تپه ها خارج از جاده کوبیده شده، عقب