او مطمئن بود که آنها آنجا همدیگر را می دیدند. خنده ای کرد و از آنجا دور شد. در چنین روز گرفته ای، باید چیزی می یافت که به آن بخندد.
*بریل* می خواست تنها باشد. می خواست فکر کند. برای همین، وقتی شورلت قرمز رنگ قدیمی را در کنار ورودی راه پیاده دید، مکث کرد. ظاهر کس دیگری قبلا از آن راه رفته بود. شاید باید به قسمتهای دیگر پارک سر می زد، اما او این راه را دوست داشت. آنجا یکی از مکانهای مورد علاقه او بود. به همین دلیل، فکر کرد حتی اگر آن شخص یا اشخاص را ببیند، آنها سریع می گذرند و او تنها می ماند.
ابتدا دقت کرد که آدم فضولی آن اطراف نباشد، و وقتی تا فاصله چند صد متری کسی را ندید، فراموش کرد که ممکن است در آن راه تنها نباشد. درختان و سکوتی که همراهشان بود، مانند مرهم روی زخم، اطرافش را فراگرفت. آرام شد، قدمهایش را آهسته کرد و به جای آنکه در میان درختان به دنبال نشانی از حضور انسانی باشد، به شاخ و برگ آنها نگاه کرد. بعضی برگها رنگ عوض کرده بودند. به نظر می رسید در این روز شبه پاییزی، و تقریبا زمستانی درختان در لباس تابستانی خود غافلگیر شده اند و می کوشند خود را به باقی طبیعت برسانند. ظاهرا همان لحظه که او به آنها خیره می شد، رنگ عوض می کردند.
دختر با خود فکر کرد، ببین، درختها هم دارند تغییر فصل را می پذیرند. چرا تو نمی توانی این کار را بکنی، بریل؟
واقعاً چرا نمی توانست؟ در زندگی انسانها نیز فصلهایی وجود دارد که اوج می گیرند و فرو می نشینند. آن روز صبح وی قصد داشت خود را بکشد. او با حقیقتی مواجه شده بود که پیش از این می کوشید آن را نادیده بگیرد، اما دیگر نمی توانست. او، بریل را دوست نداشت. شاید هیچ وقت
*بریل* می خواست تنها باشد. می خواست فکر کند. برای همین، وقتی شورلت قرمز رنگ قدیمی را در کنار ورودی راه پیاده دید، مکث کرد. ظاهر کس دیگری قبلا از آن راه رفته بود. شاید باید به قسمتهای دیگر پارک سر می زد، اما او این راه را دوست داشت. آنجا یکی از مکانهای مورد علاقه او بود. به همین دلیل، فکر کرد حتی اگر آن شخص یا اشخاص را ببیند، آنها سریع می گذرند و او تنها می ماند.
ابتدا دقت کرد که آدم فضولی آن اطراف نباشد، و وقتی تا فاصله چند صد متری کسی را ندید، فراموش کرد که ممکن است در آن راه تنها نباشد. درختان و سکوتی که همراهشان بود، مانند مرهم روی زخم، اطرافش را فراگرفت. آرام شد، قدمهایش را آهسته کرد و به جای آنکه در میان درختان به دنبال نشانی از حضور انسانی باشد، به شاخ و برگ آنها نگاه کرد. بعضی برگها رنگ عوض کرده بودند. به نظر می رسید در این روز شبه پاییزی، و تقریبا زمستانی درختان در لباس تابستانی خود غافلگیر شده اند و می کوشند خود را به باقی طبیعت برسانند. ظاهرا همان لحظه که او به آنها خیره می شد، رنگ عوض می کردند.
دختر با خود فکر کرد، ببین، درختها هم دارند تغییر فصل را می پذیرند. چرا تو نمی توانی این کار را بکنی، بریل؟
واقعاً چرا نمی توانست؟ در زندگی انسانها نیز فصلهایی وجود دارد که اوج می گیرند و فرو می نشینند. آن روز صبح وی قصد داشت خود را بکشد. او با حقیقتی مواجه شده بود که پیش از این می کوشید آن را نادیده بگیرد، اما دیگر نمی توانست. او، بریل را دوست نداشت. شاید هیچ وقت
Beryl