نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
از این بهتر نمی شد. راستش بین خودمان بماند، من از این کار لذت می برم.)
به دنبال این حرف، پوارو از جایش بلند شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت به دکتر رابرتز که کماکان با حالتی بهت زده به او نگاه می کرد، گفت: «بهتر است همین قدر بدانید که صحبت های شما و مطالبی که مطرح نمودید، کمک بسیار مؤثر و سودمندی در مصاحبه های بعدی من خواهد بود.»
دکتر رابرتز از جای خود برخاست و گفت: «من که شخصا نمی دانم چطور و چرا؟ ولی به هر حال لابد همین طور است که می فرمایید.»
سپس دست های یکدیگر را فشرده و از هم خداحافظی نمودند.
پوارو از پله ها پایین آمد و یک تاکسی صدا زد و پس از آنکه نشست گفت: «چلسی خیابان شاین شماره ی
(.۱۱۱

صفحه 96 از 281