هشت نه تا قالیچه ی گران قیمت ایرانی. یک دست صندلی دوازده نفره ی کوچک با رنگ اکلیل. یک اشکاف بزرگی عتیقه مدل ویلیام و ماری. (احساس می کنم که شاگرد یک سمساری شده ام). یک گنجهی بسیار زیبای ساخت چین. یک پیانوی بزرگ. به نظرم چند تا مبل و صندلی دیگر هم بود که توجهی به آنها نکردم. شش تابلوی نقاشی درجه یک ژاپنی. دو نقاشی چینی روی آیینه. پنج شش عدد انفیه دان های عتیقه و گرانبها. تعدادی مجسمه های کوچک عاج ژاپنی که روی یک میز کوچک مخصوص به خود قرار داشتند. تعدادی ظروف نقره مربوط به دوره ی چارلز اول. به اضافه ی چند تابلوی کوچک مینا کاری شده.»
پوارو با صدای بلند فریاد زد و گفت: «براوو، واقعا براوو »
هنوز تمام نشده. یکی دو مجسمهی پرنده عتیقه ساخت انگلستان. یک مجسمه ی کوچک کار رالف وود. تعدادی اشیا از مشرق زمین، بخصوص کارهای نقره. چند تکه جواهر که اطلاع زیادی راجع به آنها ندارم. چند مجسمه پرنده مدل چلسی. اوه، یادم آمد، چند تا هم مینیاتور خیلی زیبا که در جعبه ای قرار داشتند. البته خیلی چیزهای دیگر هم بود، ولی فعلا بیشتر یادم نمی آید.» | پوار و با لحن ستایش آمیزی در جواب اظهار داشت: «واقعا که معرکه کردید. دقت شما قابل تحسین است.» ولی دکتر رابرتز با کنجکاوی خاصی سؤال کرد و گفت: «بالاخره آن چیزی که شما در فکرش بودید در بین این اشیایی که نام بردم بود؟» |
نکته جالب هم همین جاست. شما نمی توانستید به آن اشاره بکنید و اگر این کار را می کردید من شدیدة شگفت زده می شدم، چون همانطور که خودم حدس زده بودم، شما نمی بایست متوجه آن می شدید.» |
چرا؟»
شاید به خاطر اینکه قرار نبود آن را ببینید.»
دکتر رابرتز به پوارو خیره شد و ناگهان گفت: «مثل اینکه چیزی یادم آمد.»
بله، این موضوع ماجرای شرلوک هلمز را به یادتان آورد. ماجرای «سگی در نیمه شب». سگه در آن شب بخصوص صدایش در نیامده بود و همین موضوع باعث تعجب شرلوک هولمز شد. خوب، گهگاه حتی من هم از کلکهای دیگران تقلید می کنم.»
می دانید مسیو پوارو، احساس می کنم کاملا گیج شدم و منظورتان را اصلا نمی فهمم.»
پوارو با صدای بلند فریاد زد و گفت: «براوو، واقعا براوو »
هنوز تمام نشده. یکی دو مجسمهی پرنده عتیقه ساخت انگلستان. یک مجسمه ی کوچک کار رالف وود. تعدادی اشیا از مشرق زمین، بخصوص کارهای نقره. چند تکه جواهر که اطلاع زیادی راجع به آنها ندارم. چند مجسمه پرنده مدل چلسی. اوه، یادم آمد، چند تا هم مینیاتور خیلی زیبا که در جعبه ای قرار داشتند. البته خیلی چیزهای دیگر هم بود، ولی فعلا بیشتر یادم نمی آید.» | پوار و با لحن ستایش آمیزی در جواب اظهار داشت: «واقعا که معرکه کردید. دقت شما قابل تحسین است.» ولی دکتر رابرتز با کنجکاوی خاصی سؤال کرد و گفت: «بالاخره آن چیزی که شما در فکرش بودید در بین این اشیایی که نام بردم بود؟» |
نکته جالب هم همین جاست. شما نمی توانستید به آن اشاره بکنید و اگر این کار را می کردید من شدیدة شگفت زده می شدم، چون همانطور که خودم حدس زده بودم، شما نمی بایست متوجه آن می شدید.» |
چرا؟»
شاید به خاطر اینکه قرار نبود آن را ببینید.»
دکتر رابرتز به پوارو خیره شد و ناگهان گفت: «مثل اینکه چیزی یادم آمد.»
بله، این موضوع ماجرای شرلوک هلمز را به یادتان آورد. ماجرای «سگی در نیمه شب». سگه در آن شب بخصوص صدایش در نیامده بود و همین موضوع باعث تعجب شرلوک هولمز شد. خوب، گهگاه حتی من هم از کلکهای دیگران تقلید می کنم.»
می دانید مسیو پوارو، احساس می کنم کاملا گیج شدم و منظورتان را اصلا نمی فهمم.»