نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«یادم می آید که اواخر شب و اواخر بازی بود که دوشیزه مردیث یکی دو تا اشتباه بزرگ کرد که به نظر من بیشتر به خاطر خستگی زیاد بود. چون اصولا بازیکن با تجربه ای نبود و اواخر بازی دستهایش هم می لرزید.»
دکتر رابرتز به دنبال این حرف سکوت کرد، ولی پوارو با اصرار سؤال کرد گفت: «می توانید بگویید، دقیقا چه موقع بود که دست های ایشان می لرزید؟» |
کی بود، خدایا؟ راستش یادم نمی آید. به هر حال مسئله ای نبود، فکر می کنم یکی قدری عصبی شده بود. شما هم این قدر سخت نگیرید مسیو پوارو، چون طوری سؤال می کنید که آدم بی اختیار دچار توهم می شود.»
خیلی معذرت می خواهم، اصلا چنین قصدی نداشتم. حالا یک مورد دیگر هم هست که به کمک شما احتیاج
دارم.» |
بفرمایید.)
پوارو با لحنی آرام و شمرده شروع به حرف زدن کرد و گفت: «یک قدری مشکل است، چون باید طوری سؤال کنم که شما متوجه منظور اصلی من نشوید. مثلا اگر از شما سؤال کنم در اتاقی که بازی می کردید، فلان
چیز و فلان چیز را دیدید، شما را ناخواسته تا حدودی متوجه منظور خود نموده ام، و مسلما جوابی که خواهید داد، ارزش چندانی برای من نخواهد داشت. لذا ترجیح می دهم تا سؤالم را به طریقه ی دیگری مطرح نمایم. خوب حالا دکتر عزیز، لطفا لحظاتی فکر کرده و سپس کلیه ی اشیا و خرت و پرت هایی که در آن اتاق وجود
داشت برای من نام ببرید.» |
تمام اشیایی که در اتاق بود؟»
بله، لطفا» |
آخر مرد حسابی، این چه سؤالیه؟ از کجا شروع کنم؟»
از هر کجایی که خودتان دوست دارید.»
خوب، اولا که تعداد زیادی مبل و صندلی بود.»
«نه، نه، نه، خواهش می کنم این طوری نه. خیلی دقیق و واضح.) دکتر رابرتز آه بلندی کشید و متعاقبا درست شبیه سمسارها شروع به حرف زدن کرد و گفت: «یک کاناپه ی بزرگ با روکش زربفت به رنگ عاج. یک کاناپهی مشابه دیگر منتها به رنگ سبز. چهار یا پنج صندلی بزرگ.

صفحه 94 از 281