نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«یعنی حتی هیچ یک از لحظات مهیج بازی را هم به خاطر نمی آورید؟»
چرا، بخصوص وقتی بلوف بزرگی زدم و گفتم دوبل و همه را هم بردم. بعد از آن هم زمانی بود که دچار بدشانسی شدم و همین طور امتیاز از دست دادم و هر چی داشتم باختم. البته این آخرهای بازی بود.»
و
یادتان می آید که همبازی شما کی بود؟»
خانم لومیر و یادم می آید که خیلی هم دلخور شده بود، چون از طرز بازی، بخصوص از بلوف زدن من هیچ دل خوشی نداشت.» |
و لابد چیز دیگری به خاطر تان نمی آید؟ منظورم راجع به بقیهی بازیکنان است.»
دکتر رابرتز خنده بلندی سر داد و گفت: «چرا توجه نمی کنید مسیو پواروی عزیز. بعد از بازی آن شب، جنایتی به وقوع پیوست که حتی مغز هر آدم خونسرد و خویشتن داری را از کار می انداخت و افکارش را هم مغشوش می کرد، علاوه بر آن از آن شب تا به حال ده دوازده بار مجددا بریج بازی کرده ام. این موارد درست مثل رنگ جدیدی است که رنگ خاطرات کهنه ی بازی آن شب را پوشانیده باشد. خوب، به این ترتیب دلیلی ندارد که تمام نکات بازی بریج آن شب کذایی را مو به مو و دقیق به خاطر داشته باشم.»
هرکول پوار و با حالتی که نشان میداد مقهور وضعیت موجود شده است، در سکوت فرو رفته و به نقطه ی نامعلومی نگاه می کرد. دکتر رابرتز که ظاهرا متوجه این حالت پوارو شده بود با ملایمت خاصی گفت: «خیلی متأسفم مسیو پوارو که نمی توانم کمک بیشتری بکنم.» |
پوارو نیز با ملایمت متقابل در جواب اظهار داشت: «نه، مهم نیست، چون مطمئنم که شما هنوز هم متوجه منظور و هدف اصلی من از مطرح کردن این سؤالات نشده و احتمالا آنها را مسخره می پندارید، در صورتی که اگر لحظه ای به مغز خود فشار می آوردید، متوجه می شدید و منظور مرا درک می کردید و آن گاه می دانستید که هدف نهایی من از طرح این سؤالات، صرفا دستیابی به علائمی است که به مثابه چراغ های راهنمایی با چشمک زدن مدام مرا به جاده ی اصلی هدایت نماید و امیدوار بودم که شاید شما ضمن بازگو کردن نحوهی بازی بریج همبازی هایتان نکات بخصوصی را نیز با خاطر بیاورید که دقیقا همان علائمی باشند که من دنبالشان می گردم.» |
مثلا چه نکاتی؟»

صفحه 92 از 281