صحبت های کمیسر بتل و هرکول پوار و در همین جا خاتمه یافت و متعاقبا با یکدیگر خداحافظی کرده و هر یکی به طرفی رهسپار شدند. کمیسر بتل به طرف اسکاتلندیارد و هر کول پوارو به طرف خانه ی شمارهی ۲۰۰ واقع در خیابان گلاستر تریس، مطب دکتر رابرتز.
دکتر رابرتز با حالتی که معلوم بود از دیدن هرکول پوارو خیلی متعجب شده است . از جای خود بلند شد و پس از خوش آمد گویی، ابروانش را بالا برد و گفت: «دو کارگاه در یک روز، خیلی جالبه. لابد آمدید تا مرا دست بسته ببرید؟»
پوارو لبخند زد و در جواب گفت: «نه، به هیچ وجه، نگران نباشید، و برای اینکه خیالتان را راحت کنم، بهتر است بدانید که هنوز خیلی زود است تا بتوان نظریه ی قاطعی در مورد هویت قاتل شیطانا ارایه نمود و به همین دلیل من شخصا به همه ی شما چهار نفر کماکان به یک چشم نگاه می کنم و تا این لحظه نیز به موردی برخورد نکرده ام که محور افکارم را به سمت شخص بخصوصی متمایل کرده باشد.»
دکتر رابرتز که به نظر می رسید تحت تأثیر گفته های هرکول پوارو تا حدودی خیالش راحت شده است، با خوشحالی محسوسی در جواب گفت: «خیلی متشکرم، واقعا جای شکرش باقیست که حداقل شما هوای ما را دارید. ببخشید، از این سیگارها دود می کنید؟» |
خیلی متشکرم، ولی ترجیح می دهم که از سیگارهای خودم بکشم.» | و به دنبال این حرف، یکی از سیگارهای روسی نازک مخصوص به خودش را در آورد و روشن کرد. دکتر رابرتز نیز سیگار خودش را روشن کرد و به دنبال پک محکمی که به آن زد، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «خوب، بفرمایید مسیو پوارو، من در خدمتم.»
ولی پوارو در سکوت فرو رفته و فقط به سیگار خود پک میزد. یکی دو دقیقه به همین منوال گذشت و سرانجام پوارو به سخن در آمد و گفت: «ببینم دکتر عزیز، شما در کوران فعالیت های پزشکی خود، اساسا توجه خاصی به خصوصیات ذاتی و یا بهتر بگویم ماهیت درونی انسان ها هم مبذول می فرمایید؟»
راستش دقیقا نمی دانم. البته نه اینکه توجهی به این موضوع نداشته باشم، چون مطمئنم که این مورد همیشه مد نظرم بوده و هرگز از آن عدول نکرده ام. این مورد تنها شامل من نمی شود، بلکه هر پزشک دیگری هم می بایست در نظر گرفته و مراعات کند. عدم آگاهی از روحیه و شخصیت درونی بیمار، مسائل عدیده ای را در
زمینه ی مداوای بیمار موجب خواهد شد.)
دکتر رابرتز با حالتی که معلوم بود از دیدن هرکول پوارو خیلی متعجب شده است . از جای خود بلند شد و پس از خوش آمد گویی، ابروانش را بالا برد و گفت: «دو کارگاه در یک روز، خیلی جالبه. لابد آمدید تا مرا دست بسته ببرید؟»
پوارو لبخند زد و در جواب گفت: «نه، به هیچ وجه، نگران نباشید، و برای اینکه خیالتان را راحت کنم، بهتر است بدانید که هنوز خیلی زود است تا بتوان نظریه ی قاطعی در مورد هویت قاتل شیطانا ارایه نمود و به همین دلیل من شخصا به همه ی شما چهار نفر کماکان به یک چشم نگاه می کنم و تا این لحظه نیز به موردی برخورد نکرده ام که محور افکارم را به سمت شخص بخصوصی متمایل کرده باشد.»
دکتر رابرتز که به نظر می رسید تحت تأثیر گفته های هرکول پوارو تا حدودی خیالش راحت شده است، با خوشحالی محسوسی در جواب گفت: «خیلی متشکرم، واقعا جای شکرش باقیست که حداقل شما هوای ما را دارید. ببخشید، از این سیگارها دود می کنید؟» |
خیلی متشکرم، ولی ترجیح می دهم که از سیگارهای خودم بکشم.» | و به دنبال این حرف، یکی از سیگارهای روسی نازک مخصوص به خودش را در آورد و روشن کرد. دکتر رابرتز نیز سیگار خودش را روشن کرد و به دنبال پک محکمی که به آن زد، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «خوب، بفرمایید مسیو پوارو، من در خدمتم.»
ولی پوارو در سکوت فرو رفته و فقط به سیگار خود پک میزد. یکی دو دقیقه به همین منوال گذشت و سرانجام پوارو به سخن در آمد و گفت: «ببینم دکتر عزیز، شما در کوران فعالیت های پزشکی خود، اساسا توجه خاصی به خصوصیات ذاتی و یا بهتر بگویم ماهیت درونی انسان ها هم مبذول می فرمایید؟»
راستش دقیقا نمی دانم. البته نه اینکه توجهی به این موضوع نداشته باشم، چون مطمئنم که این مورد همیشه مد نظرم بوده و هرگز از آن عدول نکرده ام. این مورد تنها شامل من نمی شود، بلکه هر پزشک دیگری هم می بایست در نظر گرفته و مراعات کند. عدم آگاهی از روحیه و شخصیت درونی بیمار، مسائل عدیده ای را در
زمینه ی مداوای بیمار موجب خواهد شد.)