نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«آهان، هیچی. فقط تلاش بیهوده می کرد و می خواست به من بقبولاند که شما دکتر رابرتز، با شیطانا کاملا آشنا بوده و از قبل هم او را می شناختید. ولی معلوم بود که خودش هم اطمینان چندانی به این موضوع ندارد، چون وقتی که فهمید من شخصا هیچ گونه آشنایی با شخصی به نام شیطانا نداشته و قبلا هرگز او را ندیده ام، پیشنهاد کرد و گفت که امکان دارد آقای شیطانا بیمار بوده ولی با نام مستعار به شما مراجعه کرده باشد. عکسش را هم به من نشان داد. چه قیافه ای. عینهو هنرپیشه های روی سن.»
عجب، که گفتی عکس شیطانا را هم نشان داد. جالب بود، نه؟ اما راجع به قیافه ی شیطانا، بله، آقای شیطانا علاقه ی خاصی داشت که خود را همیشه به شکل یک ابلیس آرایش کند، البته ابلیس مدرن و امروزی، و با همین شکل و شمایل نیز در مجامع حاضر شود. به هر حال مثل اینکه همه چیز به خوبی تمام شد. خوب، دیگر راجع به چی سؤال کرد؟» |
راستش بر خلاف تصور من، سؤالات زیادی نداشت. فقط یک مورد دیگر بود. آها یادم آمد. خانم گریوز را که حتما به خاطر دارید. به نظر من یک کسی سراغ کمیسر بتل رفته و مزخرفاتی در مورد این خانم به کمیسر
گفته است.)
گریوزہ گریوز؟ آهان، حالا یادم آمد، ولی چرا این پیرزنه؟ واقعا که خنده دار است.»
به دنبال این حرف، چهرهی دکتر رابرتز درخشش
خاصی پیدا کرد و درست مثل کسانی که ناگهان بار سنگینی
از روی دوششان برداشته شده باشد، با خوشحالی زایدالوصفی قهقهی بلندی سر داد، و همین طور که می خندید گفت: « بابا دستخوش، اگر بدانی چقدر خنده دارد؟ واقعا که از این خنده دار تر نمیشد.» و متعاقبا با همین روحیه ی شاد و سرمست، مطب را برای صرف نهار ترک کرد.

صفحه 85 از 281