خانم گریوز: احتمال خیلی ضعیف.
خانم کرادک؟
بدون ارثیه.
بدون همسر (جای تأسف است)
تحقیق در مورد علت مرگ و میر بیماران: مشکل.
گذاشت و به طرف شعبهی بانک لندن وسکس
واقع در محله ی
متعاقبا دفترچه یادداشت را در جیبش لانکرستر گیت رهسپار گردید:
به محض ورود به بانک، با ارائه ی کارت شناسایی بالافاصله به دفتر مدیر بانک هدایت شد.
صبح بخیر، ظاهرا آقای دکتر جئوفری رابرتز در این شعبه حساب دارد؟» |
درست است آقای کمیسر »
دستور دارم که حساب بانکی ایشان را از چند سال گذشته تا کنون چک کنم.» بله، فهمیدم. حتما. لطفا چند دقیقه تأمل بفرمایید تا ترتیب کار را بدهم.»
نیم ساعت بعد، کمیسر بتل با قیافه ای خسته و ناراضی از پشت میزی که مدارک زیادی روی آن ولو شده بود
بلند شد. مدیر شعبه از او سؤال کرد: «چیزی که می خواستید، پیدا کردید؟» |
مد
ا
«نه، اصلا هیچ چیز بدرد خوری گیرم نیامد. ولی به هر حال از همکاری شما خیلی متشکرم.» دکتر رابرتز در اتاق معاینه مشغول شستن دست هایش بود و در همین حال از روی شانه به دوشیزه بر گیس که او هم در این اتاق حضور داشت نگاه کرد و گفت: «خوب، نگفتی که این دوست اسکاتلندیاردی ما چکار کرد؟ بالاخره چیزی گیرش آمد؟ خودت چی؟ حرفی، چیزی، به او نزدی؟» از من که نتوانست چیزی در بیاورد. مطمئن باشید.» |
ولی دختر خوب، من به شما گفتم هر سؤالی که کرد، حتما جوابش را بدهید. من که از چیزی ترس و واهمه ندارم. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. ولی حالا امکان دارد که فکر و خیالاتی به سرش زده باشد. خوب، بگذریم. حالا بگو چه سؤالاتی داشت و دنبال چی می گشت؟»
خانم کرادک؟
بدون ارثیه.
بدون همسر (جای تأسف است)
تحقیق در مورد علت مرگ و میر بیماران: مشکل.
گذاشت و به طرف شعبهی بانک لندن وسکس
واقع در محله ی
متعاقبا دفترچه یادداشت را در جیبش لانکرستر گیت رهسپار گردید:
به محض ورود به بانک، با ارائه ی کارت شناسایی بالافاصله به دفتر مدیر بانک هدایت شد.
صبح بخیر، ظاهرا آقای دکتر جئوفری رابرتز در این شعبه حساب دارد؟» |
درست است آقای کمیسر »
دستور دارم که حساب بانکی ایشان را از چند سال گذشته تا کنون چک کنم.» بله، فهمیدم. حتما. لطفا چند دقیقه تأمل بفرمایید تا ترتیب کار را بدهم.»
نیم ساعت بعد، کمیسر بتل با قیافه ای خسته و ناراضی از پشت میزی که مدارک زیادی روی آن ولو شده بود
بلند شد. مدیر شعبه از او سؤال کرد: «چیزی که می خواستید، پیدا کردید؟» |
مد
ا
«نه، اصلا هیچ چیز بدرد خوری گیرم نیامد. ولی به هر حال از همکاری شما خیلی متشکرم.» دکتر رابرتز در اتاق معاینه مشغول شستن دست هایش بود و در همین حال از روی شانه به دوشیزه بر گیس که او هم در این اتاق حضور داشت نگاه کرد و گفت: «خوب، نگفتی که این دوست اسکاتلندیاردی ما چکار کرد؟ بالاخره چیزی گیرش آمد؟ خودت چی؟ حرفی، چیزی، به او نزدی؟» از من که نتوانست چیزی در بیاورد. مطمئن باشید.» |
ولی دختر خوب، من به شما گفتم هر سؤالی که کرد، حتما جوابش را بدهید. من که از چیزی ترس و واهمه ندارم. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. ولی حالا امکان دارد که فکر و خیالاتی به سرش زده باشد. خوب، بگذریم. حالا بگو چه سؤالاتی داشت و دنبال چی می گشت؟»