که می بایست در این مورد مبذول کند، باید چهار چشمی مواظب کارهای خود نیز باشد تا بهانه ای به دست کسی
نداده و یا به قول معروف دم لای تله ندهد.)
دوشیزه برگیس در جواب گفت: «چقدر به جا اشاره فرمودید. بله، اطبا واقعا با مسائل زیادی روبرو می باشند. بخصوص در مورد خانم هایی که دچار امراض روانی بوده و حالت هیستریکی هم دارند.» «بله، بله، خانم های هیستریک. دست بر قضا من هم تو همین فکر بودم. یکی از مواردی که خیلی از مسائل را موجب می شود.» |
فکر می کنم منظورتان خانم کرادا باشد، زنی که بسیار نفرت انگیز بود.)
کمیسر بتل خود را به نفهمی زد و با حالتی که مثلا در فکر فرو رفته است، گفت: «ببینم، سه سال پیش نبود؟ نه،
مثل اینکه اشتباه کردم، سه سال بیشتر است.»
بله، حدود چهار پنج سال پیش. یکی از نامتعادل ترین زنانی که در عمرم دیدم. چقدر خوشحال شدم که بالاخره به خارج از کشور مسافرت کرد. دکتر رابرتز هم همین طور، او هم واقعا شاد شد. چه مزخرفات و دروغ های شاخداری که شوهرش نگفت. البته تعجبی هم ندارد، چون این جور زنها کاری جز دروغ گفتن بلد نیستند. ولی خوب، همین دروغهای واهی و بی اساس بود که شوهر بدبختش را شدیدا ترساند و کاری کرد که از فرط ناراحتی مریض و بستری بشود و چندی بعد هم در اثر ابتلا به مرض سیاه زخم در گذشت. لابد خودتان هم اطلاع دارید که مسواکش آلوده بود و همین باعث مرگش شد.»
کمیسر بتل که کاملا این ماجرا را به خاطر داشت، این جا هم خود را به نفهمی زد و در جواب گفت: «به کلی از یادم رفته بود.)
به هر حال، چیزی از مرگ شوهره نگذشته بود که راهی خارج از کشور شد و مدتی بعد هم هر جا که بود همان جا فوت کرد. ولی واقعا که چه زن خبیث و کثیفی بود. از آن تیپ زنهایی که فکر و ذکرشان مردها
هستند و جز مردها هم به هیچ چیز دیگری توجه ندارند.)
کمیسر بتل با حالت متفکرانه ای در جواب گفت: «بله، من شخصا با این تیپ از زنها برخوردهای زیادی
داشته ام و منظور شما را کاملا درک می کنم. این جور زنها اغلب خیلی هم خطرناک می شوند، خطری که گاه گاهی پزشکان معالجشان را نیز تهدید می کند. یادتان نمی آید که کجا فوت کرد؟ فکر می کنم فراموش کردم.»
نداده و یا به قول معروف دم لای تله ندهد.)
دوشیزه برگیس در جواب گفت: «چقدر به جا اشاره فرمودید. بله، اطبا واقعا با مسائل زیادی روبرو می باشند. بخصوص در مورد خانم هایی که دچار امراض روانی بوده و حالت هیستریکی هم دارند.» «بله، بله، خانم های هیستریک. دست بر قضا من هم تو همین فکر بودم. یکی از مواردی که خیلی از مسائل را موجب می شود.» |
فکر می کنم منظورتان خانم کرادا باشد، زنی که بسیار نفرت انگیز بود.)
کمیسر بتل خود را به نفهمی زد و با حالتی که مثلا در فکر فرو رفته است، گفت: «ببینم، سه سال پیش نبود؟ نه،
مثل اینکه اشتباه کردم، سه سال بیشتر است.»
بله، حدود چهار پنج سال پیش. یکی از نامتعادل ترین زنانی که در عمرم دیدم. چقدر خوشحال شدم که بالاخره به خارج از کشور مسافرت کرد. دکتر رابرتز هم همین طور، او هم واقعا شاد شد. چه مزخرفات و دروغ های شاخداری که شوهرش نگفت. البته تعجبی هم ندارد، چون این جور زنها کاری جز دروغ گفتن بلد نیستند. ولی خوب، همین دروغهای واهی و بی اساس بود که شوهر بدبختش را شدیدا ترساند و کاری کرد که از فرط ناراحتی مریض و بستری بشود و چندی بعد هم در اثر ابتلا به مرض سیاه زخم در گذشت. لابد خودتان هم اطلاع دارید که مسواکش آلوده بود و همین باعث مرگش شد.»
کمیسر بتل که کاملا این ماجرا را به خاطر داشت، این جا هم خود را به نفهمی زد و در جواب گفت: «به کلی از یادم رفته بود.)
به هر حال، چیزی از مرگ شوهره نگذشته بود که راهی خارج از کشور شد و مدتی بعد هم هر جا که بود همان جا فوت کرد. ولی واقعا که چه زن خبیث و کثیفی بود. از آن تیپ زنهایی که فکر و ذکرشان مردها
هستند و جز مردها هم به هیچ چیز دیگری توجه ندارند.)
کمیسر بتل با حالت متفکرانه ای در جواب گفت: «بله، من شخصا با این تیپ از زنها برخوردهای زیادی
داشته ام و منظور شما را کاملا درک می کنم. این جور زنها اغلب خیلی هم خطرناک می شوند، خطری که گاه گاهی پزشکان معالجشان را نیز تهدید می کند. یادتان نمی آید که کجا فوت کرد؟ فکر می کنم فراموش کردم.»