شروع و به تدریج اقوام و خویشاوندان ، خدمتکاران و سرانجام پزشک معالج را نیز در بر خواهد گرفت. خانم گریوز هم یک نمونه ی بارز از این خانم های مسن بدگمان بود و به علت همین بدگمانی پزشک معالج خود را مرتبا تغییر می داد و از این دکتر به آن دکتر میرفت، و در این رابطه به دنبال قطع امید از سه پزشک قبلی به دکتر رابرتز مراجعه نمود. معهذا دیری نکشید که به دکتر رابرتز هم مشکوک شد و بر آن شد تا به پزشک دیگری مراجعه کند، دکتر رابرتز که خود برای چنین موقعیتی ثانیه شماری می کرد، با خرسندی هر چه تمام تر او را به دکتر لی حواله نمود. ولی داستان به این جا ختم نشد، بلکه بعد از دکتر لی نوبت دکتر استیل و بعد از آن
نوبت دکتر فارمر رسید و در این جا بود که بالاخره فوت کرد. خدا بیامرز خیلی زجر کشید.)
کمیسر بتل با همان حالت خونسرد و آرام خود گفت: «شاید شما ندانید که بعضی ها با یک کلاغ چهل کلاغ کردن، چه داستان های بزرگ و غم انگیزی راجع به موضوعات کوچک و پیش پا افتاده می سازند که واقعا اهمیتی ندارند، به عنوان مثال بیمارانی هستند که در طول معالجه، علاقه ی خاصی به پزشک معالج و یا حتی پرستاران خود پیدا می کنند، و در بعضی اوقات این علاقه آن قدر زیاد است که حتی در وصیت نامه هایشان، به عنوان تشکر و قدردانی، سهمی هم برای پزشک معالج و یا پرستار خصوصیشان منظور می کنند که در پاره ای از مواقع مبالغ هنگفتی هم می باشد. ولی شما نمی دانید بعضی ها از روی بخل و حسد چه حرف هایی که از خودشان در نمی آورند و چه نسبت هایی که به پزشک معالج و یا پرستار بینوا نمی بندند.» |
دوشیزه بر گیس با حرارت خاصی در جواب گفت: «آخر این ها به هم مربوط است. من به شخصه قویا اعتقاد دارم که هیچ چیزی مثل مرگ، آن روی پنهانی و خبث طینت انسانها را برملا نمی کند. بابا هنوز نعشش خشک نشده که جنگ و دعوا بر سر تقسیم ارث و میراث شروع می شود و همه می خواهند گلوی همدیگر را برای تصاحب سهم بیشتر بدرند. خوشبختانه دکتر رابرتز تا به حال با چنین مسئله ای مواجه نشده و همیشه هم می گوید ترجیح می دهم که هیچ یک از بیمارانم چیزی به نام ارثیه برای من باقی نگذارند. البته تا آن جایی که من میدانم، تا به حال در سه مورد چیزهایی به او ارث رسیده است. یک بار مبلغ پنجاه پوند پول نقد، یک بار دو عدد عصا و بار آخر هم یک ساعت مچی طلا. همین و بس
کمیسر بتل به عنوان همدردی با پزشکان، آهی تصنعی کشید و گفت: «پزشکها واقعا زندگی سختی دارند، بخصوص اینکه همیشه مورد حمله ی حق السکوت بگیرها نیز هستند، چون در خیلی از مواقع که بیمار به مرگی طبیعی ولی غیر منتظره می میرد، به همدردی پزشک معالج مشکوک شده و اغلب اوقات جنجال زیادی هم به راه می اندازند. لذا یک پزشک در چهار چوب فعالیت های حرفه ای، همزمان با مداوای بیماران و توجه خاصی
نوبت دکتر فارمر رسید و در این جا بود که بالاخره فوت کرد. خدا بیامرز خیلی زجر کشید.)
کمیسر بتل با همان حالت خونسرد و آرام خود گفت: «شاید شما ندانید که بعضی ها با یک کلاغ چهل کلاغ کردن، چه داستان های بزرگ و غم انگیزی راجع به موضوعات کوچک و پیش پا افتاده می سازند که واقعا اهمیتی ندارند، به عنوان مثال بیمارانی هستند که در طول معالجه، علاقه ی خاصی به پزشک معالج و یا حتی پرستاران خود پیدا می کنند، و در بعضی اوقات این علاقه آن قدر زیاد است که حتی در وصیت نامه هایشان، به عنوان تشکر و قدردانی، سهمی هم برای پزشک معالج و یا پرستار خصوصیشان منظور می کنند که در پاره ای از مواقع مبالغ هنگفتی هم می باشد. ولی شما نمی دانید بعضی ها از روی بخل و حسد چه حرف هایی که از خودشان در نمی آورند و چه نسبت هایی که به پزشک معالج و یا پرستار بینوا نمی بندند.» |
دوشیزه بر گیس با حرارت خاصی در جواب گفت: «آخر این ها به هم مربوط است. من به شخصه قویا اعتقاد دارم که هیچ چیزی مثل مرگ، آن روی پنهانی و خبث طینت انسانها را برملا نمی کند. بابا هنوز نعشش خشک نشده که جنگ و دعوا بر سر تقسیم ارث و میراث شروع می شود و همه می خواهند گلوی همدیگر را برای تصاحب سهم بیشتر بدرند. خوشبختانه دکتر رابرتز تا به حال با چنین مسئله ای مواجه نشده و همیشه هم می گوید ترجیح می دهم که هیچ یک از بیمارانم چیزی به نام ارثیه برای من باقی نگذارند. البته تا آن جایی که من میدانم، تا به حال در سه مورد چیزهایی به او ارث رسیده است. یک بار مبلغ پنجاه پوند پول نقد، یک بار دو عدد عصا و بار آخر هم یک ساعت مچی طلا. همین و بس
کمیسر بتل به عنوان همدردی با پزشکان، آهی تصنعی کشید و گفت: «پزشکها واقعا زندگی سختی دارند، بخصوص اینکه همیشه مورد حمله ی حق السکوت بگیرها نیز هستند، چون در خیلی از مواقع که بیمار به مرگی طبیعی ولی غیر منتظره می میرد، به همدردی پزشک معالج مشکوک شده و اغلب اوقات جنجال زیادی هم به راه می اندازند. لذا یک پزشک در چهار چوب فعالیت های حرفه ای، همزمان با مداوای بیماران و توجه خاصی