نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
وقتی رسیدیم به والینگفورد، به خانم الیور تلفن کردم و از ایشان خواهش کردم که طوری دکتر رابرتز را دعوت کنند که هیچ شک و شبهه ای نبرد و به چیزی مظنون نشود و الحق و الانصاف که ایشان نیز نقششان را به نحو احسن بازی کردند و متعاقبا همه ماها نیز وارد شدیم. دقایقی بعد، درست در لحظه ای که دکتر رابرتز خودش را روی ابرها احساس می کرد و دلش از خوشی غنج می زد و به ریش همه نیز می خندید، ضربه را وارد کردم. بله، من، یعنی هرکول پوارو، به موقع ظاهر می شوم و به موقع ضربه را وارد می کنم و حالا این قمارباز حرفه ای دیگر قادر نیست بیش از این بازی کنان را به بازی بگیرد. دو دستش رو شده و حقه ای در چنته ندارد که بخواهد رو کند. تمام.» | لحظاتی سکوت برقرار شد و سرانجام رودا دیوز سکوت را شکست و گفت:
ولی قبول کنید بزرگترین شانسی که آوردید، وجود این کار گز شیشه پاک کن بود، چون اگر او نمی بود محال بود بتوانید ثابت کنید.»
پوارو با هیجان زیادی در جوب گفت:|
چی، گفتید شانس، یعنی فکر می کنید موفقیت من شانسی بود. نخیر مادو ازل، به هیچ وجه، این نتیجه تلاش و
کوشش سلول های خاکستری مغز من بود و حالا تا یادم نرفته...)
و در تعاقب این حرف به بیرون از اطاق رفت و صدا زد:
دوست عزیز بفرمائید تو، شما واقعا نقش
خودتان را عالی بازی کردید.»
لحظاتی بعد در معیت همان کارگر شیشه پاک کن وارد اطاق شد. مرد جوان هنوز مشغول شانه کردن موهای
قرمز و پرپشتش بود و به نظر هیچ شباهتی با کارگر شیشه پاک کن قبلی نداشت. پوارو بادی در غبغب انداخت و گفت:
دوست عزیزم را معرفی می کنم. آقای جرالد همینگوی، هنرپیشه ی جوانی که به زودی از معروفیت به سزائی
برخوردار خواهد شد.» |
رودا فریادی کشید و گفت: پس به این حساب اصلا شیشه پاک کنی در کار نبود و هیچ کس دکتر رابرتز را ندیده بود.» ولی پوارو به آرامی در جواب گفت:

صفحه 280 از 281