نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
دکتر رابرتز بعد از این ماجرا در ناراحتی و اضطرابی عمیق و دائمی به سر می برده، به خصوص از اینکه میدانست بازرس بتل ول کن قضیه نیست و لحظه ای هم آرام نخواهد نشست. او پیش بینی می کرد که این ماجرا حالا حالاها ادامه خواهد داشت و از این واهمه داشت که مبادا پلیس ها در ادامه ی تحقیقاتشان شانسی به مواردی بربخورند که جنایات قبلی وی را برملا کند. لذا به این فکر افتاد که به طریقی ماجرا را سریعا خاتمه دهد تا اسکاتلندیارد نیز دست از تعقیب موضوع بردارد. برای این کار نیاز به یک قربانی داشت تا با دسیسهای ماهرانه طوری وانمود کند که قاتل همین شخص بوده. بدیهی است در صورت موفقیت برای همیشه از شر پلیس و اسکاتلندیارد راحت می شد. با نبوغی که در این زمینه ها داشت، متوجه شد که خانم لوریمر بهترین قربانی می باشد. او یک پزشک حاذق بود و با چشم های تیزبینی که داشت از مدتها قبل پی برده بود که خانم لوریمر دچار مرض صعب العلاجی بوده و مدت زیادی به پایان عمرش نمانده است. بدیهی است که خودکشی بین این گونه از بیماران به کرات سابقه داشته، مهمتر از همه اینکه جامعه هم به راحتی آن را قبول می کند و طبق معول
همه خواهند گفت خدا بیامرز خیلی درد می کشید، خودش را راحت کرد و چه بهتر که در حین خودکشی به
این جنایت اعتراف
کرد.
شده د
در اجرای این نقشه، با هر کلکی که شده دستخطی از نوشته های خانم لوریمر را به چنگ می آورد و با تمرین و مهارت، خط او را دقیقة جعل می کند و سه نامه ی کذائی را می نویسد و به سه نفر باقیمانده، منجمله خودش پست می کند. متعاقبا صبح زود با حالتی نگران و آشفته به منزل خانم لوریمر می آید و آن سیاه بازی را راه می اندازد. البته قبلا هم به کلفتش سپرده که مراتب را به اطلاع بازرس بتل در اسکاتلندیارد برساند. خوب، سرانجام به آرزویش می رسد و در اطاق خواب خانم لوریمر تنها می ماند و بقیه نقشه اش را هم با مهارت انجام می دهد. دقایقی بعد پزشکی قانونی هم سر می رسد و دکتر رابرتز با داستانی که از قبل آماده کرده، نتیجه اقدامات و کمک های اولیه و تنفس مصنوعی را که بی نتیجه بوده، به اطلاع پزشکی قانونی می رساند و ایشان هم تائید می کنند، و بالاخره قضیه به خوشی و خوبی به سر می رسد.
یکی دیگر از بدشانسی های دکتر رابرتز، همین آخرین تلفنی بود که در حضور بازرس بتل به او کردم و از او پرسیدم که آیا با دستخط خانم لوریمر آشنائی دارند با نه. چون همان طور که پیش بینی می کردم اشتباه بزرگی کرد و جواب درست و حسابی نداد. حالا به فرض اینکه مسئله ی جعل نامه ها ثابت شده بود، او نمی بایست جواب سربالا میداد، زیرا اگر زرنگ و زود متوجه شده بود، می بایست قویة انکار می کرد و می گفت هرگز دستخط خانم لوریمر را ندیده است. البته سعی داشت که متوجه منظور من بشود، ولی مثل اینکه دیگر دیر شده بود.

صفحه 279 از 281