بعد از این مرحله می رسیم به آزمایش سوم که من و بازرس بتل مشترکا انجام دادیم و اطلاعات زیادی هم به دست آوردیم، و آن تحقیق در سوابق چهار نفر و آگاهی از جنایاتی بود که با توجه به متدهای مورد استفاده، کم و بیش وجه تشابهی با یکدیگر داشتند. در اینجا باید بگویم که تمام موفقیت هایی که در این مورد بخصوص داشتیم، صرفا مدیون زحمات و تلاش سر کار بازرس بتل، خانم الیور و جناب سرهنگ ریس می باشد. ولی متعاقبا وقتی که نتایج این تحقیقات را بررسی می کردیم، دوست عزسزم بتل تا حدودی ناراضی و ناراحت به نظر
می رسید، چون به عقیده ی وی هیچ وجه تشابهی بین این جنایاتی
که در گذشته اتفاق افتاده بود با قتل شیطانا
وجود نداشت. در صورتی که به هیچ وجه این طور نبود و اگر خوب بنگریم می بینیم اتفاقا برعکس شباهاتی حتما وجود دارد. به خصوص در مورد جنایت آقا و خانم کراداک که از اتهامات دکتر رابرتز می باشد، زیرا صرف نظر از چگونگی و متد جنایت و چیزهایی که به عنوان آلت قتاله مورد استفاده قرار گرفته، از نقطه نظر روانشناسی هیچ تفاوتی بین این دو جنایت و جنایت شیطانا وجود ندارد و در یک مورد جنایت با استفاده از فرچه ی آلوده صورت می گیرد و در مورد دیگر با استفاده از واکسن تیفوئید آلوده و در مورد آخر با دشنه ای باریک و تیز. ولی خوب که نگاه کنیم، متوجه می شویم که انگیزه جنایت در هر سه مورد دقیقا مشابه یکدیگر می باشد، نه مسئله مالی مطرح بوده و نه مسئله حسادت و یا نه مسئله رسیدن به موقعیت بهتر و بالاتری. در این
ماجرا با قاتلی مواجه هستیم که مستاصل و درمانده است، احساس می کند به بن بست خطرناکی رسیده و اگر
مهاجمین خود را نکشد و از بین نبرد، راه فراری نخواهد داشت و برای همیشه از بین خواهد رفت. در اینجاست که بی مهابا وارد عمل می شود و از هر چیزی که در اختیارش هست برای از بین بردن موانع زندگیش استفاده خواهد کرد و متعاقبا خیلی خونسرد دست و صورتش را هم می شوید و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. از قدیم گفته اند که آدم ها را سر قمار می توان شناخت و حالا اگر خوب دقت کنید می بینید که دکتر رابرتز در بازی بریج هم همین روحیه را دارد و با بلوف های سنگین که مرتب می زند سعی دارد تمام موانع را از سر راه خود بردارد و بازی را به نفع خود تمام کند. برای دکتر رابرتز تفاوتی بین زندگی و بازی بریج نمی باشد و در هر دو مورد باید از کار نمایش بسازد و از موقعیت هایش نهایت استفاده را ببرد و همین بود که در یک فرصت مناسب چند ثانیه ای با مهارت و خونسردی ذاتی با یک ضربه کاری ترتیب شیطانا را می دهد و خیال خودش را برای همیشه راحت می کند.
حالا حالا درست در موقعی که من تقریبا به نتیجه رسیده و مطمئن شده بودم که قاتل جز دکتر رابرتز کس دیگری نمی تواند باشد، خانم لوریمر مرا فرامی خواند و با دروغ هایی که سر هم می کند سعی می کند به من بقبولاند شخص ایشان شیطان را کشته است. باور کنید چیزی نمانده بود که حرف های او را باور کنم، نمی دانم
می رسید، چون به عقیده ی وی هیچ وجه تشابهی بین این جنایاتی
که در گذشته اتفاق افتاده بود با قتل شیطانا
وجود نداشت. در صورتی که به هیچ وجه این طور نبود و اگر خوب بنگریم می بینیم اتفاقا برعکس شباهاتی حتما وجود دارد. به خصوص در مورد جنایت آقا و خانم کراداک که از اتهامات دکتر رابرتز می باشد، زیرا صرف نظر از چگونگی و متد جنایت و چیزهایی که به عنوان آلت قتاله مورد استفاده قرار گرفته، از نقطه نظر روانشناسی هیچ تفاوتی بین این دو جنایت و جنایت شیطانا وجود ندارد و در یک مورد جنایت با استفاده از فرچه ی آلوده صورت می گیرد و در مورد دیگر با استفاده از واکسن تیفوئید آلوده و در مورد آخر با دشنه ای باریک و تیز. ولی خوب که نگاه کنیم، متوجه می شویم که انگیزه جنایت در هر سه مورد دقیقا مشابه یکدیگر می باشد، نه مسئله مالی مطرح بوده و نه مسئله حسادت و یا نه مسئله رسیدن به موقعیت بهتر و بالاتری. در این
ماجرا با قاتلی مواجه هستیم که مستاصل و درمانده است، احساس می کند به بن بست خطرناکی رسیده و اگر
مهاجمین خود را نکشد و از بین نبرد، راه فراری نخواهد داشت و برای همیشه از بین خواهد رفت. در اینجاست که بی مهابا وارد عمل می شود و از هر چیزی که در اختیارش هست برای از بین بردن موانع زندگیش استفاده خواهد کرد و متعاقبا خیلی خونسرد دست و صورتش را هم می شوید و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. از قدیم گفته اند که آدم ها را سر قمار می توان شناخت و حالا اگر خوب دقت کنید می بینید که دکتر رابرتز در بازی بریج هم همین روحیه را دارد و با بلوف های سنگین که مرتب می زند سعی دارد تمام موانع را از سر راه خود بردارد و بازی را به نفع خود تمام کند. برای دکتر رابرتز تفاوتی بین زندگی و بازی بریج نمی باشد و در هر دو مورد باید از کار نمایش بسازد و از موقعیت هایش نهایت استفاده را ببرد و همین بود که در یک فرصت مناسب چند ثانیه ای با مهارت و خونسردی ذاتی با یک ضربه کاری ترتیب شیطانا را می دهد و خیال خودش را برای همیشه راحت می کند.
حالا حالا درست در موقعی که من تقریبا به نتیجه رسیده و مطمئن شده بودم که قاتل جز دکتر رابرتز کس دیگری نمی تواند باشد، خانم لوریمر مرا فرامی خواند و با دروغ هایی که سر هم می کند سعی می کند به من بقبولاند شخص ایشان شیطان را کشته است. باور کنید چیزی نمانده بود که حرف های او را باور کنم، نمی دانم