نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
از بین این چهار نفر، تنها خانم لوریمر بود که به نظر من توانایی فکر و اعتماد به نفس این را داشت که جنایتی را به بهترین وجه انجام دهد، ولی نه در مورد قتل شیطانا. چرا؟ چون خانم لوریمر آدمی نبود که ناگهانی و بدون فکر قبلی و تحت تاثیر یک احساس ناگهانی اقدام به جنایت نماید. معهذا رفتار و کردار و بخصوص برخورد این خانم در اولین ملاقات پس از جنایت، به گونه ای بود که حتی مرا هم تا حدود زیادی مشکوک نمود، چون از رفتار و نحوه ی برخوردشان چنین استنباط می شد که یا خود ایشان مرتکب این جنایت شده و یا اینکه حداقل از هویت قاتل اطلاع دارد. البته سه نفر دیگر، یعنی سرگرد دسپارد، دوشیزه آن مردیث و دکتر رابرتز نیز هر یک به تنهایی می توانستند مرتکب این جنایت شده باشند و مطمئنم هر یک از آنها نیز انگیزه ی کافی برای از بین بردن شیطانا داشتند. همین مورد مرا واداشت که دومین آزمایش خود را به مرحله ی اجرا بگذارم. در این موقع از فرد فرد این چهار نفر خواستم که با فشار به مغزشان، هر چیزی را که از اطاق پذیرایی شیطانا به یاد می آورند برای من بازگو کنند. با این کار، به اطلاعات بسیار ذیقیمتی دست یافتم. اول از همه از دکتر رابرتز شروع کردم، چون به نظرم آمد تنها کسی که می توانست به این دشنه ی بخصوص توجه کرده و بهتر از دیگران نیز به یاد بیاورد، همین آقای دکتر بود. مطمئنا شما نیز متوجه شده اید که دکتر رابرتز اصولا از آن آدم هایی است که به همه چیز و همه کس توجه دارد، به قول معروف از آن مردهایی است که چشمشان دایم می دود. ولی جالب اینجاست که این آدم دقیق و نظاره گر، تقریبا هیچ چیزی از بازی بریج به خاطر نمی آورد. گو اینکه خود من هم به شخصه انتظار دیگری نداشتم، زیرا این فراموشی مطلقی که او در زمینه ی بازی بریج داشت، حقیقت دیگری را مطرح می نمود که مرا قویا به فکر واداشت، و آن این بود که هنگام بازی بریج، موضوع خاصی چنان فکر و ذکر او را به خود مشغول کرده بود که نمی توانسته توجهی به چیزی و یا کسی داشته باشد. و در اینجا بود که باز هم احساس کردم عقربه قدری بیشتر به طرف دکتر رابرتز متمایل شده است. ولی برعکس در مورد خانم لوریمر، حافظه ی این زن در یاد آوری بازی بریج و لحظات آن باور نکردنی و خارق العاده بود، موردی نبود که به خاطر نیاورد. این حافظه ی قوی و یاد آوری تمام لحظات و جزئیات بازی بریج حاکی از آن بود که خانم لوریمر به هیچ چیز دیگری توجه نداشته و صرفا غرق در بازی و تمام هوش و حواسش نیز متمرکز در بازی خود و سایر بازیکنان بوده است. بدیهی است در لحظه ای هم که جنایت صورت می گرفته توجهی به اطراف خود نمی توانسته داشته باشد. با وصف این، شاید خود خانم لوریمر نمی دانست که چه مورد مهمی را به اطلاع من رسانید، زیرا بر طبق گفته های خانم لوریمر، فهمیدم این دکتر رابرتز بوده که گرند اسلم را اعلام می کند (که از نظر خانم لوریمر شریک دکتر رابرتز در دست سوم، کاملا بی انصافی بود) و مجددا این دکتر رابرتز بود که جا می رود و دستش را رو می کند تا شریکش یعنی خانم لوریمر به جای هر دوی آنها بازی کند.

صفحه 276 از 281